اوای عزیزماوای عزیزم، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

اوای خوش زندگی ما

چه خبر

سلام گل قشنگم اومدوم از خبرها و اتفاقهای این روزها واست بگم خوب اول از این برم سراغ اون هفته که مامان جان مرضیه اون هفته 4شنبه بعد از 1 هفته ندیدنت اومد خونمون و برات یه المهههههههههههههه ماهیچههههههههههه  خریده بود دستشون درد نکنه گفتن دیگه ما برا اوا ماهیچه میخریم بالاخره مامان جان اسباب کشی کرد  و رفت خونه جدیدی که خریدن مبارکشون باشه. پنجشنبه هم که تعطیل بود و بابا خونه بود من هم از فرصت سو استفاده کردم و به کمک بابا همه خونه از یخچال و گاز گرفته تا داخل کمدها را تمیز کردیم و خیلی خسته شدیم دست بابایی هم درد نکنه مرسی ارش جون بعد از تمیز کاری به کمک بابایی یکم سر موهات را کوتاه کردم اخه خیلی بلند شده بود و عرق میکردی تا وا...
14 دی 1392

اوا و بطری اب

این عکسها مال روزی که خونه مامان شهناز بودیم و داشتیم ناهار میخوردیم و هر کی اب میریخت تو لیوان بخوره تو گریه میکردی و لیوان و پارچ را میخواستی عاشق بطری اب هستی و کلی ذوق میکنی تا میبینیش مامان شهناز هم رفت واست یه بطری پر از اب کرد و داد دستت و باهاش خیلی حال کردی هم تلوزیون میدیدی هم میخوردی تا صدات میزنم اوا بر میگردی و باز هم مشغول خوردن بعد از خوردن هی میزدی تو سر بطری بیچاره همه هواست بود که نیوفته که اگه میوفتاد شروع میکردی به غر زدن تا بدیم بهت ...
12 دی 1392

ما اومدیم

سلام به دختر کوچولوی خودم شرمنده از اینکه این چند وقت ننوشتم برات بعدا دلیلش را تو یه پست جداگونه میگم بهت یه  هفته  ای که خونه مامان جان مرضیه بودیم بغلی شدی و درست غذا و قطره هات را نمیخوردی کلی رو اعصاب من بودی قطره و غذا را نگه میداشتی تو دهنت و قورت نمیدادی که همه تعجب میکردن از این کارت البته گاهی هم خوب میخوردی و یه کاسه پلو و ماهیچه میکس شده میخوردی ولی چون بابا جان طاقت گریه هات را نداشت نمیتونستم تو خوردن با هات مقاومت کنم چون گریه میکردی و همه سریع میومدن بغلت کنن و همه تلاش من به هدر میرفت الهی بمیرم اونچا پاهات هم سوخته بود با این که مرتب پماد میزنم و میشورم ولی نمیدونم چرا سوختی ومنم دو رو ز مامیت نکردم حتی وقتی میرفت...
11 دی 1392

اوا 7 ماهه شد

سلام دختر خوشگلم هفت ماهه شدی هوراااااااااااا بزن کف قشنگه را شله شله مبارک باشه فدات شم امروز 7 ماهت تموم شد و وارد 8 ماهگی شدی به سلامتی. 7 ماهه که من مادر شدم. وچه حس خوبی مادر شدن. مادر شدن با همه سختیهاش به یه دنیا می ارزه وقتی دلبندت به روت بخنده. خوشحالم از این که خدا من را لایق مادر شدن دونست و تو را به من هدیه داد . امیدوارم بتونم امانت دار خوبی باشم و خوب تو را تربیت کنم و به انچه لیاقت داری برسونم. از خدا میخوام کمک من بکنه تو این راه تا بتونم از پس تربیت تو بر بیام البته به خوبی.دوست دارم همیشه باعث افتخار ما باشی و من و بابا به خودمون ببالیم از این که تو را داریم. روزها چه زود گذشت یادش به خیر انگار همین دیروز بود که اولین...
30 آذر 1392

اوا و بابا ارش سید هستند

عید غدیر خم را به همه سادات تبریک میگم و ارزوی سلامتی برای همه نی نی های سید دارم وافتخار میکنم که مادر دختری از جنس اولاد پیغمبر هستم امیدوارم لایق باشم و چه افتخاری از این بالاتر که از شیره وجودم دخترم سیراب میشود وهیچ دینی به گردنش نیست دختری که همه امید زندگی منه همه انگیزه منه  و  خدا را شاکرم که مرا لایق مادر بودن دانست و ان هم  مادر دختری سیده ای مثل اواااااااااا از خدا میخوام که بتونم دخترم را پاک و معصوم مثال جدش بزرگ کنم امیییییییییین . عید همه مبارککککککککککک ...
30 آذر 1392