جمعه ای که گذشت
ظهر با عمواینا قرار گزاشتیم بریم پارک اب و اتش تا شما و سونیا اب بازی کنین. یه صبحانه مقوی دادم خوردی وبعد بازی و بعد هم 45 دقیقه خوابیدی که با صدا زدن من بیدار شدی لباس تنت کردم و رفتیم داخل ماشین کسل بودی و خواب الو . ولیییییییییی تا سونیا را دیدی گل از گلت شکفت و خوشحال پریدی بغل زن عمو .رسیدیم پارک یه رب به 4 بود و اب را ساعت 4 باز میکردن یکم قدم زدیم تا اب باز شد و تو صدای جیغ بچه ها را شنیدی ترسیدی و وحشت کردی و زدی زیر گریه از اون گریه هاااااااااا هر چی باهات حرف میزدم و میبردمت نی نی ببنی تا اب میومد بالا میزدی زیر گریه و حاضر نشدی حتی نگاه کنی همش تو بغل منو بابا بودی خلاصه که منو بابا کلی خورد تو ذوقمون و حسابی هرس خوردیم اخه ت...
نویسنده :
مامان فریده
13:53












