اوای عزیزماوای عزیزم، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

اوای خوش زندگی ما

پیشرفتهای جدید اوا گلی

گل دخترم پااااااااا گرفت بالاخره و امروز تونست چهل ثانیه وایسه روی پاهای خودش هورررررررااااااااااااااااااا و همچنین به مدت یک دقیقه تونست بشینههههههههههههه افرین مامانی خیلی خوشحالم به امید پیشرفتهای بعدی  اوای خوبم امروز شش ماه و هشت روزه بودی عزیزم ...
3 آذر 1392

;کالسکه سواری

                     برای اولین بار با کالسکه بردمت خونه مامان بزرگ خودم و تو راه برگشت هم مامان جان مرضیه با ما اومد که تنها نباشیم این هم شما و مامان جان مرضیه داخل پارک                                         این هم یه عکس یادگاری با ماما فاطمه مامان بزرگ من       ...
2 آذر 1392

گل در اومد از حموم

سلام گل مامان جونم واست بگه  که من از همون اول خودم شما را حمام کردم البته بعد از اینکه خاله فرزانه خاله بابا ارش یادم داد دیگه خودم میشورمت و انصافا که تو خانوم بودی تو حمام و منم کیف میکردم از شستنت و اصلا هم نمیترسیدم . ولی همیشه باید یکی بیرون حمام منتظر شما باشه و با حوله خشکت کنه که اکثرا بابایی کمک میکنه اگه اون فرصت نکنه مامان جان یا خاله فریبا میان کمک. من اول خودم را میشورم بعد بابایی شما را  میده تحویل من ومن با اواز خوندن و شعر و خوندن و حرف زدن باهات کارم را تموم میکنم و بابایی شما را با حوله تحویل میگیره و خشکت میکنه و بعد خودم میام لوسیون بهت میزنم و لباس تنت میکنم و بعد هم شیرت میدم قبلا بعد از حمام میخوابیدی  ...
1 آذر 1392

روروعک برای اولین بار و....

سلام عشششششششششق مامان این  روزها خیلی شیرین و خوردنی شدی  دختر اروم و خوش خنده ای هستی و با خندهات دل همه را میبری . عسل مامان امروز روز دوشنبه 15/7/92برای اولین بار وقتی که 4 ماه و 21 روزت بود گذاشتم داخل روروعک هوررررررررررررا خیلی دوست داشتی و کلی هیجان زده شده بودی ولی پاهات را کامل نمیچسبونی به زمین یکم دیگه که قدت بلندتر شد پاهات کامل میرسه ولی بعد از از ده دقیقه شروع کردی به لیس زدن و خوردن وسیله های جلو روروعکت  بعد هم دماغت را زدی بهشون و گریه کردی منم اوردمت بیرون ولی در کل خوبه و میشه یه وقتهایی که من کار دارم تو باهاش سر گرم بشی.گل مامان هنوز موفق نشدی خودت دمر بشی و با کمک ما دمر میشی ولی تلاشت خوبه و همین روزا...
1 آذر 1392

یوووووگی و دوستانش

                              این عکس اوا جونی با عروسکهاش داخل اتاقشه داشتیم میرفتیم خونه مامان جان مرضیه و تا بابایی حاظر بشه من با عروسکات سرگرمت کردم و ازت عکس گرفتم که اگه یه روز این عروسکها نبودن حداقل عکسشون باشهههههههههههه و نگی عروسک نداشتییییییییییییییییی ...
1 آذر 1392

اوا و بابا ارش

                                 عکس دختری بغل بابایی روز سوم به دنیا اومدنت که بابایی دلش نمیومد ازت دل بکنه و برهههههههه ...
1 آذر 1392

اومدیم خونه خودمون

بعد از 15 روز خوردن و خوابیدن راهی خونه خودمون شدیم با اشک از مامان جان و بابا جان خداحافظی کردیم و اومدیم خونه تا اومدیم بالا شیر خوردی و خوابیدی ومنم تند تند ساکها را باز میکردم و تا لالا بودی  عروسکهایی که واست هدیه اوردن را داخل اتاقت جا دادم واومدم کنارت خوابیدم .صبح بابایی با قربون صدقه رفتن ازت خدافظی کرد و من و تو تنها شدیم کلی برات حرف زدم و بعد خوابوندمت ورفتم سراغ کارام ولی از اونجایی که همش دلواپست بودم فقط وقت میکردم ناهار درست کنم همش نکران بودم دست خودم نبود میشستم بالای سرت و نگات میکردم تا ظهر که بابا بیاد. بعد از 5 روز مامان بزرگت یعنی مامان بابا ارش همراه عمو فرهنگ وخانوادش با خاله فرزانه خاله بابا ارش  از اراک ا...
1 آذر 1392