اوای عزیزماوای عزیزم، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

اوای خوش زندگی ما

تولد اوای من

سلام سلام صدتا سلام دخترم به دنیا اومد خدایااااااااااااااااااااااا شکرت چه حالی دارم شادم اشک میریزم وقت ندارم خواب ندارم یه عالمه حرف دارم میام خیلی زود و مینویسم از روزهای با اوا بودن اوای من وبابا ارش روز 25 اردیبهشت 1392 با وزن 3100 و قد 48.5 در بیمارستان سینای اصفهان به روش سزارین در هفته 40 به دنیا اومد هووووووووووووووووووووووورررررررررررررررررررررااااااااااااااااااااااااااا زود میام قول میدم از همه دوستا ی گلم که پیام دادن ممنونم مرسی.            اینم اوای من که 2 ساعت بود دنیا اومده بود  قربونت برم من که مثل گل خوابیدی فرشته کوچولوی من ...
1 آذر 1392

40روزگی

شب قبل یعنی 39 روزگی تقریبا اروم بودی و خوب خوابیدی ولی فردای اون روز به قول معروف 40 بهت افتاده بود از ساعت 7 صبح بیدار شدی و گریه کردی تا ساعت 2 ظهر از بغل من به بغل بابایی به هیچ وحه اروم نمیشدی تا اینکه گذاشتیمت داخل تختتت و تند تند تابت دادیم تا خوابت برد الهی بمیرم برات مامان از خستگی بیهوش شدی و مثل همیشه منم با اشکات اشک ریختم بابایی هم بی تاب بود جون روز جمعه بود و نتونسته بود بخوابه از طرفی هم نگران من بود که نکنه تو همش اینطوری گریه کنی و من دست تنها باشم خلاصه تو که خوابیدی ما هم یکم استراحت کردیم و ناهار را خوردیم و بردمت حمام و اداب مراسم 40 را از مامان سوال کردم و خودم بردمت حمام و غسلت دادم و بابایی هم با حوله خشکت کرد و ...
1 آذر 1392

عکسهای اوا در 4 ماهگی

                                      اینجا لباس تنت کردم که شب با بابایی رفتیم جیگر خوردیم                                         انجا هم اماده شده بودی بریم خونه زندایی                &nbs...
1 آذر 1392

روزهای بارونی و خونه بودن بابایی

سلام گلم بالاخره سه شنبه  با کمک زندایی بردمت اتلیه به مناسبت  نیم سالگیت و چند تا عکس خوشگل ازت گرفتم الهی فدات شم که خودت به دوربین نگاه میکردی و میخندیدی قربون اون اخلاقت بششششم من زندایی هم با اون شکمش کلی تو لباس پوشیدن به تو کمک به من داد دستش درد نکنه .روز 4 شنبه عصر یه بارون حسابی اومد و بابایی چون بازارش خبری نبود نرفت و موند خونه پیش ما و منم از فرصت استفاده کردم و اول با بابایی بردمت دکتر اخه رو صورتت دونه ریز زده بود و از اونجایی که من خیلللللللی حساسم بردمت پیش دکتر بدیعی و گفت چیزی نیس حساسیته و با یه چیزی تماس داشته گفت میتونه از بوس کردن هم باشه پماد داد و وزنت کرد که شده بودی6500 وراضی شدیم هم من هم دکترت بعد ...
1 آذر 1392

تاسوعا و عاشورا با اوا جووونی

سلام گل قشنگم امسال هم مثل هر سال و همیشه چند روز مونده به عاشورا رفتیم اراک زادگاه پدری که اونجا خیلی این مراسم محرم قشنگ و باحال برگزار میشه و بابایی خیلی دوست داره چون دوباره دیدارها تازه میشه پارسال تو تو دل مامانی بودی ومن 4 ماهه باردار بودم و از خدا واسه سلامت دنیا اومدنت حاجت خواستم ولی امسال خودت بودی و با اون چشمهای گرد خوشگلت شاهد  عذاداری بودی. روز سه شنبه ساعت 6 حرکت کردیم و شما مثل همیشه شیر خوردی و تو بغل من تا امامزاده ابراهیم خوابیدی بابایی دم اوامزاده نگه داشت که تا گذاشتمت داخل کریر بیداری شدی و شروع کردی به خوردن پتو منم با این که دستم درد گرفته بود ولی دلم نیومد و تا دیدم داری نق میزنی اوردمت پیش خودم و یکم باهات با...
1 آذر 1392

این پنجشنبه و جمعه ما

سلام دختر ریزه میزه من این پنجشنبه عید غدیر بود و بابایی صبح نرفت مغازه چون خسته بود ولی بعد از ناهار دوش گرفت و یکم باهات یازی کرد و رفت مغازه و باااااز من و تو تنها شدیم ولی بابایی ساعت 8 زنگ زد گفت اماده باشید شام بریم بیرون هوراااااااااااااا ما هم که حوصلمون سر رفته بودیم سریع حاظر شدیم و رفتیم ولی شما نق میزدی و می می میخواستی خوردی وزود خوابت برد تا اینکه بعد از کلی گشتن دنبال مغازه پیتزا جمیرا فهمیدیم مغازه عوض شده و رفتیم شعبه شماره 2 و شما بیدار شدی ولی مثل همیشه اروم بودی یه اتفاق جالب اینکه همه مشتریها با نی نی بودن و همه چند ماه از تو بزرگتر .ما هم با میز کنار دستمون که یه نی نی 7 ماهه داشت مشغول حرف زدن شدیم دختر اونها خیلی شی...
1 آذر 1392

عکسهای اوا در روز تاسوعا و عاشورا

اینجا داریم میریم اراک و شما از خواب بیدار شدی                               عمه مریم تنهایی میرفت هیات و این عکس هم قبل رفتن به هیات با عمه جونی ازت گرفتم اینجا بغل بابا ارش روزز تاسوعا هستی و از دیدن ادمها کلی تعجب کرده بودی این هم اوااااااا جونییییییییی ماااااااااااااا ...
1 آذر 1392

سفرنامه شمال روز دوم

فردا صبح بعد از صرف صبحانه راهی دریا واسه شنا شدیم بابایی که کلی ذوق شنا داشت نتونست شنا کنه چون دریا خیلی کثیف بود ولی عمه و مامان شهناز و من کمی شنا کردیم و موقعه ای که من داخل اب بودم شما کنار مامان شهناز بودی و با خانومهای نجات غریق مشغول بازی بودی و کلی ذوقت را میکردن بعد از اب اومدم بیرون شیرت دادم و رفتیم پیش بابا و کلی عکس گرفتم ازت. ناهار را خوردیم و راهی رامسر شدیم و تو را با عمه و مامان شهناز سرگرم بودی و میخوابیدی داخل ماشین کلی ذغال اخته و پسته تازه خوردیم و از جاده لذت میبردیم شب رسیدیم رامسر و  یه ویلای تمیز گیر اوردیم و بعد از یه استراحت وشر دادن به تو رفتیم کنار دریا که تو همچنان خواب بودی اومدیم ویلا و وسایل ناهار فردا...
1 آذر 1392

جامانده از سفرنامه شمال و روز ااااخر

یادم رفت بگم مامانی یه نصفه روز هم رفتیم کلار دشت و اونجا کلی تاب سواری کردیم و عکاسی کردیم و یه سر هم رفتیم یه مجتمع تفریحی واسه ناهار و رفتیم فروشگاه ایران کتان و تعطیلات ولی خرید نکردیم توراه برگشت از یه فروشگاه تو جاده چالوس واسه همه کولوچه خریدم و واسه خودمون زیتون پروده که خیلی عالی بود پنجشنبه رسیدیم اراک و چون خونواده بابا میخواستن ببیننت موندگار شدیم و یه دوش گرفتیم و کلی دور هم صفا کردیم و شنبه صبح راهی محلات شدیم چون بابایی همچنان بدنبال جنس مغازه بود مامان شهناز هم ما را همراهی کرد ناهار را سرچشمه محلات خوردیم و خرید کردیم و ساعت 10 شب رسیدیم اصفهاااااااااااااان.و ساکها را باز کردیم و اماده شدیم واسه ماه مهر.دختر گلم این سفر ...
1 آذر 1392