اوای عزیزماوای عزیزم، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 18 روز سن داره

اوای خوش زندگی ما

اوا برای اولین بار رفت مغازه بابا ارش

1392/9/21 20:41
نویسنده : مامان فریده
380 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دختر عسلی من بغلالان 2 روزه که شبها خیلییییییی قل میخوری توخواب و همش باید بلندت کنیم بزاریمت رو بالشتنیشخند پریشب انقدر ووول زدی و لگد زدی تو دل بابایی که بیچاره نصف شب رفت تو سالن خوابید .تازه دو روزه 9 صبح بیداری و غر میزنی تا منم بیدار شم چشمکمنم شیرت میدم و بعد حدود نیم یا 1 ساعت میخوابی .امروز دوستم گلنوش زنگ زد و واسه کاری اومد و زود رفت بعد من واست حریره درست کردم که نخوردی البته بگم دیشب بابا را خسته و کوفته بردم 4 تا کولوپ و واست سی دی عمو پورنگ خریدم ولی چه فایده با اون هم چند تا قاشق بیشتر نخوردی و بعد گریه .میخواستی بغلت کنم و غذا را تو دهنت نگه داشته بودیکلافهبا سرنگ یکم وسط گریه هات ریختم ته گلوت و بعد خواستم یه دستی به سر و روی خونه بکشم اول اتاق تو را مرتب کردم و عروسکهات را یه مدل دیگه چیدم خیلی خوب شد بعد هم کمد اتاق خودمون و بقیه جاها .که تا نوبت به جارو برقی رسید مثل همیشه هیجانی شدی و همش میرفتی عقب و جلو و تا منو نمیدیدی میزدی زیر گریهگریهاین روزها خیلی به من وابسته شدی همش باید جلو چشت باشم منم اومدم کنارت شیرت دادم و 1 ساعتی خوابیدی و من هم به بقیه کارهام رسیدم همه کارها را کردم وناها ر پختم و بابا که اومد بقیه حریره را داد خوردی و من رفتم حمام تا حاظر شیم و طبق قراری که با بابا داشتیم بریم مغازه تو بار اول بود که میخواستی محل کار بابا را ببینی و من خیلی هیجان داشتمقلبشیرت دادم خوابیدی ولی ساعت 4.5 شد و باید میرفتیم که تا خواستم لباس تنت کنم بیدار شدی و گریه کردی دلم برات سوخت ولی مجبور بودیم بریم  بابا هم تا دید گریه میکنی دلش گرفت ناراحتخلاصه رسدیم مغازه و تو با فروشنده و مشتریها کلی بگو بخند کردی همه میگفتن چه دختر خوش اخلاقی 2 تا از همکارهای بابا هم اومدن دیدنت و کلی واست ذوق کردن تو هم از دیدن اون همه نور و لباس رنگی ذوق زده بودی و میخواستی از بغل من بپری بیرون تعجب چون هوا سرد بود شال و کلاهت  را در نیووردم . تا ساعت 7 اونجا بودیم و بعد بابا ما را  با ماشین اورد رسوند خونه چند تا عکس هم ازت گرفتم تو بغل بابایی . قربونت برم که پارسال تو شکمم بودی و من در همین  مغازه کار میکردم با اون شکم و امسال خودت اومدی محل کار مامان و باباو این هم یه عکس دیگه از دختری و بابایی که چقدر بابا خوشحال بود تو اونجایی گفتم اوا دلش میخواد اینجا را بریزه بهم که بابا گفت بریزه فدای سر دخترم بابا که اون همه حساسه رو مغازشداشتم عکس میگرفتم دیدم کفشت افتاد دیگه نکردم پاتخندهپاهات لنگه به لنگسخنده

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

زهرا عمه سروش
22 آذر 92 2:24
قربونت برم آواجون تو چقدر نازی[پاسخ مرسی خاله جون ممنون که به ما سر زدی
مامان فریده
پاسخ
مرسی خاله جون ممنون که به ما سر زدی
میترا
23 آذر 92 18:13
ای جان خاله چه ناز شدی از طرف من اوا را بوس کن
مامان فریده
پاسخ
مچکرم خاله جوووhttp://www.niniweblog.com/images/smilies/smile_thum/42.gifوووووون