هیچ جا خونه خود ادم نمیشه
سلام وروجک دوست داشتنی من
بابا ارش 5 شنبه ظهر ساعت 3 همرا عمه مریم رفتن سفر و من و تو هم بار بستیم و رفتیم خونه مامان جان مرضیه و من تا 9 نیم شب در مغازه بودم وقتی اومدم خبر دادن که خوب شام خوردی و خوابیدی و شیری که واست دوشیدم را با قاشق خورده بودی و من هم خوشحال شدم
از فردا اون روز هم شب واست شیر میدوشیدم هم صبح و وقتی هم کنارت بودم بهت شیر میدادم و مامان جان و بابا جان به نحو احسن ازت نگه داری میکردن و به من میگفتن خیالت راحت دستشون درد نکنه
تو هم از اونجایی که بچه ارومی هستی اصلا اذیت نکرده بودی و باهاشون راه اومده بودی افرین که ابرو داری کردی
ولی روزهای بعد که واست شیر میدوشیدم نمیخوردی با قاشق یا کم میخوردی و مامان جان مجبور بود شیرت را بریزه داخل غذات تا بخوری و یکم میخوردی از این بابت ناراحت بودم ولی چاره ای نبود
بابا جان واست بیسکویت مادر خرید . و مامان جان یک روز در میون بهت زرده میداد و میخوردی نوش جونت گلم
بهت اب میداد و مرتب تو خونه باز بودی و واسه خودت کیف میکردی و مامی نمیشدیییییییی
روز 12 بهمن هم تولد بابا جان حسین بود که یه جشن کوچیک خونوادگی گرفتیم ولی متاسفانه تو از صدای دست زدن و ضبط و بادبادک میترسدی و اشک میریختی اونم چه جوری الهی بمیرم برات که تا حالا این جوری گریه نکرده بودی دیگه اشکات را نبینم الهی مامان جون
واسه همین من و تو همش داخل اتاق بودیم و وقتی صدا میومد سرت را میچرخوندی ببینی صدا از کجا میاد ولی تاااا میرفتیم بیرون میزدی زیر گریه
و دیگه اینکه از شانس خوب تو 2 تا نصفه روز هم به خاطر برف اومدن نرفتم مغازه و موندم پیش دختر گلم و ظهر شیرت دادم خوابیدی و بعد رفتم مغازه
دایی مهدی این چند روز به بهانه تووووووووووو هر روز میومد دیدنت و باهات بازی میکرد
راستی یاد گرفتی دست دستی کنی و تا بهت میگیم دست دست دست میزنیییییییی 
ولی روز اخر بد قلق شده بودی و خوابت میومده و می می میخواستی و مامان جان بیچاره همش بغلت کرده تا من بیام . حتی میخواستن زنگ بزنن بگن بیام که منصرف شدن ولیییییی تا ظهر اومدم منو دیدی واسم خندیدی و خودت را پرت کردی تو بغلم الهی قربونت برم من
بردمت تو اتاق بهت شیر دادم و زود خوابیدی و خودم هم از خستگی کنارت خوابم برده بود و متوجه گذر زمان نشده بودم
خلاصه هر جور که بود و البته یکم سخت ولییییییییییی گذشت
امااااااااا این چند روز اتفاقهایی افتاد که فهمیدم هیچ کس شوهر ادم نمیشه و هیچ جا خونه خود ادم نمیشه
امیدوارم خدا سایه بابا ارش را رو سر من و تو نگه داره که خیلیییییییییی تنهاییم و فقط خداااااااااااا را داریم
راستی بابا ارش و عمه مریم صبح سه شنبه رسیدن با دست پر سفر خوبی داشتن خدا را شکر و واسه من و تو کلیییییییییییییییییی هدیه و سوغاتییییییییییی اوردن که بعدا تو یه پست جداگونه واست عکسهاشو میذارم که یادگاری بمونه. دستشون درد نکنه درد نکنه
خدایا چنان کن سرانجام کار تو خوشنود باشی و ما رستگار امین


هیچ جا خونه خود ادم نمیشه
