اوای عزیزماوای عزیزم، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 19 روز سن داره

اوای خوش زندگی ما

هیچ جا خونه خود ادم نمیشه

1392/11/16 12:02
نویسنده : مامان فریده
286 بازدید
اشتراک گذاری

سلام وروجک دوست داشتنی منماچبابا ارش 5 شنبه ظهر ساعت 3 همرا عمه مریم  رفتن سفر و من و تو هم بار بستیم و رفتیم خونه مامان جان مرضیه و من تا 9 نیم شب در مغازه بودم وقتی اومدم خبر دادن که خوب شام خوردی و خوابیدی و شیری که واست دوشیدم را با قاشق خورده بودی و من هم خوشحال شدمقلباز فردا اون روز هم شب واست شیر میدوشیدم هم صبح و وقتی هم کنارت بودم بهت شیر میدادم و مامان جان و بابا جان به نحو احسن ازت نگه داری میکردن و به من میگفتن خیالت راحت دستشون درد نکنه لبخندتو هم از اونجایی که بچه ارومی هستی اصلا اذیت نکرده بودی و باهاشون  راه اومده بودی افرین که ابرو داری کردی تشویق ولی روزهای بعد که واست شیر میدوشیدم نمیخوردی با قاشق یا کم میخوردی و مامان جان مجبور بود شیرت را بریزه داخل غذات تا بخوری و یکم میخوردی از این بابت ناراحت بودم ولی چاره ای نبود گریه بابا جان واست بیسکویت مادر خرید . و مامان جان یک روز در میون بهت زرده میداد و میخوردی نوش جونت گلم خوشمزه بهت اب میداد و مرتب تو خونه باز بودی و واسه خودت کیف میکردی و مامی نمیشدیییییییی نیشخند  روز 12 بهمن هم تولد بابا جان حسین بود که یه جشن کوچیک خونوادگی گرفتیم ولی متاسفانه تو از صدای دست زدن و ضبط و بادبادک میترسدی و اشک میریختی اونم چه جوری الهی بمیرم برات که تا حالا این جوری گریه نکرده بودی دیگه اشکات را نبینم الهی مامان جون گریهواسه همین من و تو همش داخل اتاق بودیم و وقتی صدا میومد سرت را میچرخوندی ببینی صدا از کجا میاد ولی تاااا میرفتیم بیرون میزدی زیر گریه گریهو دیگه اینکه از شانس خوب تو 2 تا نصفه روز هم به خاطر برف اومدن نرفتم مغازه و موندم پیش دختر گلم و ظهر شیرت دادم خوابیدی و بعد رفتم مغازه لبخنددایی مهدی این چند روز به بهانه تووووووووووو هر روز میومد دیدنت و باهات بازی میکرد نیشخندراستی یاد گرفتی دست دستی کنی و تا بهت میگیم دست دست دست میزنیییییییی تشویقماچ ولی روز اخر بد قلق شده بودی و خوابت میومده و می می میخواستی و مامان جان بیچاره همش بغلت کرده تا من بیام . حتی میخواستن زنگ بزنن بگن بیام که منصرف شدن ولیییییی تا ظهر اومدم  منو دیدی واسم خندیدی و خودت را پرت کردی تو بغلم الهی قربونت برم من بغلبردمت تو اتاق بهت شیر دادم و زود خوابیدی و خودم هم از خستگی کنارت خوابم برده بود و متوجه گذر زمان نشده بودم خوابخلاصه هر جور که بود و البته یکم سخت ولییییییییییی  گذشتقلبامااااااااا این چند روز اتفاقهایی افتاد که فهمیدم هیچ کس شوهر ادم نمیشه و هیچ جا خونه خود ادم نمیشه قلبامیدوارم خدا سایه بابا ارش را رو سر من و تو نگه داره که خیلیییییییییی تنهاییم و فقط خداااااااااااا را داریمقلبراستی بابا ارش  و عمه مریم صبح سه شنبه رسیدن  با دست پر سفر خوبی داشتن خدا را شکر و واسه من و تو کلیییییییییییییییییی هدیه و سوغاتییییییییییی اوردن که بعدا تو یه پست جداگونه واست عکسهاشو میذارم که یادگاری بمونه. دستشون درد نکنه  درد نکنه لبخندخدایا چنان کن سرانجام کار تو خوشنود باشی و ما رستگار امینقلب

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

زهرا عمه سروش
16 بهمن 92 11:44
امیدوارم با دیدن کادوهاتون سختی دوری از بابایی یادتون رفته باشه.انشالا همیشه خوش باشید
مامان فریده
پاسخ
ممنون عزیز دلم
مثل هیچکس
16 بهمن 92 15:44
کاملا موافقم که هیچ جا خونه خود آدم نمیشه ولی وقتی مجبور باشیم نمیشه کاریش کرد راستی تولد بابا جون مبارک باشه ایشالا صد سال سایشون روی سرخونوادش باشه .پاسخ]موافقم باهات دوست خوبم
الهه(مامان یاسان)
17 بهمن 92 17:08
آفرین به تو دخمل گل که انقدر خانمی و مامان فریده ی گل رو اذیت نمیکنی فریده جونم ایشاالله خدا 120 سال سایه ی همسرت رو رو سرت نگه داره
سمانه.
20 بهمن 92 12:43
الهی بمیرم دوری سخته