من
من از اول اسفند کلی ذوق اومدن عید را داشتم از بچگی اینجوری بودم و عاشق عید و لباس نو و سفره هفت سین اخه من هنوز یه وقتها که نه بیشتر مواقع بجه میشم و مثل بجه ها گریه میکنم و ذوق میکنم با همه مشکلاتی که دارم کودک درونم زنده هست البته دیگه چیزی ازش نمونده با این حال زار من
اما برعکس شوهرم اهل این حرفها نیست من خیلی رمانتیک و احساساتی بودم و هستم و همه چیز واسم مهمه سعی میکنم تو لحظه زندگی کنم بر عکس شوهرم ارش
تا از یه چیزی ناراحت میشم گریه میکنم زیاااااااد با خودم حرف میزنم و زود خودم را اروم میکنم و بعدش میوه میخورم چون خیلی میوه دوست دارم
بعد هم اهنگ شاد میزارم و غمم یادم میره به همین راحتی اصلا ادم کینه ای نیستم و زود گذشت میکنم بر عکس اطرافم پره از ادمهای کینه ای
یه سری ادم اصلا تو زندگی من نیستن و دخالتی هم ندارن ولی سایشون روی زندگیم سنگینی میکنه و داعم ازارم میده.زندگی کردن را دوست دارم هرچند سخت
.زندگی راحتی نداشتم و ندارم و با چنگ و دندون زنگیم را حفظ کردم ولی دیگه چنگال و دندون تیزی برام نمونده و داره از دست میره یعنی خیلی وقته از بین رفته دیگه چیزی ازش نمونده.
بزرگتر هم نداریم.چنگیدن اون هم یه تنه سخته.بیچاره دخترم چقدر واسش ارزو دارم و حسرت دارم ولییییییییییی.
گاهی فکر میکنم میبینم من از روی خودخواهی و یه سری حرف بیخود دیگران اوا را به دنیا اوردم اون هم بیگناه

دیروز برای اینکه حالم بد بود و داغون با خواهرم فریبا رفتم خرید بلکه حالم خوب شه ولی از اون قیمتها و لباسهای زشت و بیریخت بیشتر حالم بد شد ولی بالاخره خرید کردم امااااااا نه با ذوق و علاقه .بالاخره اشپزخونه را کامل تمیز کردم و دیگه کاری نداره ولی هنوز پزیرایی و حمام توالت مونده ولی دیگه حسش نیست دیگه ذوق ندارم کار کنم
دوست داشتم امسال با وجود دخترم عید با سالهای بد دیگه و قبل فرق کنه و خوب شروع بشه بر عکس هر سال ولییییییی انگار خوشی به من نیومده
موندم من و خدا و تنهاییییییییی


من
