یک شنبه مهمون داشتیم
سلام عروسک من
جمعه از اراک برگشتیم و یکشنبه خونواده خودم جز خاله مهسا مهمون خونه ما بودن جای خاله مهسا هم خیلیییی خالی بود
واسه بازدید عید بابا هم گفت بگو واسه شام بیان که با کلی اصرار قبول کردن و اومدن ساعت 9.5 اومدن که شوهر خاله فریبا و دایی مهدی دیرتر اومدن و تا اومدن اونها تو کلی واسه همه با رقصیدنت دلبری کردی و همه بهت میخندیدن با اون قر دادنت
فرشته خوشکل من اینقدر خاله ها واست زدن و تو رقصیدی که حد نداره چقدر واست ذوق کردن و بوسیدنت
نورا جون هم واسه بار اول اومد خونمون ماشالا بزرگ شده و جون گرفته بهش عیدی دادیم و همش خواب بود
بعد هم بابا ساعت 10 اومد کباب خرید منم پلو پختم و ماکارانی هم درست کردم و با دوغی که تو راه میمه خریدیم از همه پذیرایی کردیم یه پذیرایی ساده و خودمونی . به تو هم شام دادم خوردی نوش جونت عزیز دلمممممممم
و بعد از شام خاله فریبا و مامانی هم ظرفها را شستن و ساعت 12 رفتن خوش گذشت به همه من مهمونی اون هم از نوع ساده و خومونی را خیلی دوست دارم بعد هم که من تو را بردم خوابوندم و بعدش با کمک بابایی یکم جمع و جور کردم و ظرفها را جاگیر کردم و میزها را دستمال کشیدم و بعد هم خودم اومدم کنارت خوابیدم
البته عکس هم گرفتم که بعد تو همین پست اضافه میکنم باییییییییی
این هم از عکسها از دوربین بابا ارش
فدای اون انگشت اشارت
و گریه واسه بغل شدن
کی تو را قشنگت کرده
این هم من و اوا جونم و خاله پریسا و خاله فریبا و زندایی سمانه
اینجا دیگه هواست به دوربین نبود هر کاری کردیم هواست جمع نشد
این کیف خوشگل هم خاله پریسا زحمت کشید واست هدیه اورد


یک شنبه مهمون داشتیم
