اوای عزیزماوای عزیزم، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

اوای خوش زندگی ما

ما اومدیم با یه دنیا حرف

1393/3/12 13:12
نویسنده : مامان فریده
296 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عروسک قشنگ روزهای تنهایی من بوس واااااااااای که چقدر دلم برا نوشتن برای تو تنگ شده بود سکوتمیومدم ولی دستم به نوشتن نمیرفت اصلا حوصله نداشتم بی حوصلهبه خاطر خیلی چیزا که خیلی از حرفا را دیگه اینجا نمینویسم.خوب بگذریم زود برم سراغ حرفام. اوال اینکه از پنجشنبه بگم که تب کردی و تا شنبه مرتب داغ میشدی ولی خدا را شکر تبت بالا نبود جمعه با بابا بردیمت دکتر عمومی گفت ویروس گرفتی ولی تب نداری اومدیم خونه سرفه و عطسه هم اضافه شد بهش خلاصه این بار به زور و با بازی و دلقک بازی من و بابا یکم غذا خوردی و سینت بهتر شد ولی یه شب تو خواب اینقدر سرفه کردی داشتی دور از جونت خفه میشدی منم که حالم بد بود و از درد نمیتونستم بیدار شم بابا برد بهت اب داد دوباره اومدی پیش من خوابیدی بهت شیر دادم و باز سرفه هات بعد از 1 ساعت خواب شروع شد ظهر رو شنبه دوباره بردمت دکتر گفت سرفت برا حساسیت بوده دارو داد ولی فقط سرفه هات خوب شد و البته ظهر تا از دکتر اومدی اینقد رسرفه کردی تو خواب که دل ادم ریش میشد ترسوولی از اثر دارو خواب بودی و سرفه میکردی از خواب که بیدار شدی دیگه سرفه نداشتی ولیییییییییییی همچین ابریزش بینی داشتی که نگو خستهما هم هی اسپری میکردیم و پوار ولی فایده نداشت و ابریزشت شدید بود موقع پاک کردن بینیت هم چنان کولی بازی در میاوردی که نگو نپیرس اعصاب برام نمیزاشتی. خطادوباره یه بار دیگه بردمت بیمارستان امام حسین دکتر از شانس ما پنجشنبه بود و دکتر اطفال نداشتن یه دکتر عمومی دید اون هم گفت حساسیته ولی اخه اینقدر شدید که با دارویی که بابا واست خرید به نام سیتریزن با اون هم خوب نشدی داشتم دیونه میشدم بس که تمیز میکردم و فایده نداشت و اصلا دماغت زخم شده بود  بمیرم برات حق داشتی گریه کنی گریهیکم هم سرفه میکردی روز جمعه و روز مبعث هم که تعطیل بود عصر با بابا رفتی بیرون و قبلش کلی گریه کردی به خاطر همه چی منم داغون کلی دعوات کردم عصبانیو دادمت بغل بابا و خودم تو خونه های های اشک ریختم واسه تنهاییم گریهاخه تو این مدت هیچ کس کمک من نبود کسی نیومد حال تو رابپرسه یا یه جوری به من کمک کنن خلاصه شنبه بردمت دکتر خودت که گفت سینوسات یکم عفونت کرده غمناکو چرک خشک  کن داد که دیشب بهت دادم تا 5 روز باید بخوری.   البته تا امروز که دوشنبه هست هنوز ابریزش داری صبحا بیشتر میشه و شب راحت میخوابی  و موقع غذا خوردن بیشتر میشه و خیلی اذیت میشی و نمیتونی نفس بکشی غمگیننمیدونم چراااااااااااا متفکروای از دست این همه دکتر احمق با اون تشخیصشون خاک بر سرشون واقعا هی گوش و دهنت را میدیدن و میگفتن چرک نداره  شاکیفدات بشم الهی که این همه اذیت شدی مامان جونم بغلروز چهار شنبه  هم از بد شانسی من و تو غمگینپاهات قرمز شده بود و سوخته بودترسودلشکسته البته زیاد نبود مجبور شدم مامیت نکنم و 3 روز باز بودی تو خونه واسه خودت تا پاهات خوب شد حتی شب هم مامی نبودی که خیلی سختم بود و همش در حال شلوار و ملافه شستن بودم خلاصه گل بود به سبزه نیز اراسته شد روز جمعه  یکم بهتر شدی دیگه مامیت کردم  که فهمیدم از گرمی خوردن زیاد این جوری شدی و با اب لیمو شیرین و هندونه خوردن خوب شد خدا را شکر محبتو ظهر   جمعه رفتیم دنبال سونیا و با سونیا دختر عمو رفتیم ناهار کباب خریدیم رفتیم تو پارک بعد از یه هفته از خونه میرفتیم بیرون جشنواااااااااااای که چقدر روحیم ضعیف شده بود تو این 1 هفته اون روز کلی صبحانه خوردی ناهارت دادم و تو پارک با سونیا سرگرم بودی و منم بهت ماست دادم خوردی خیلی دوست داشتی  البته بگم که تو پارک اصلا عطسه و ابریزش نداشتی جز یه بار پس مطمعن شدم که حساسیت نداری متفکربعد از پارک اومدیم خونه واسه تو و سونیا غذا کشیدم خوردین و  لباس عوض کردیم  و دوباره ابریزش بینیت زیاد شد تا اومدیم خونه چرا بازهم نمیدونم دلخوربعدش سریع رفتیم خونه عمو فرهنگ کمکشون اثباب کشی که اونجا هم با سونیا سرگرم بودی و حسابی بهت خوش گذشت زن عمو رفت واست روروعک سونیا را وصل کرد تا توش راحت باشی سونیا هم مرتب باهات بازی میکرد و تو هم غش میکردی از خنده الهی فدات بشم که بعد  یه هفته این جوری میخندیدی متاسفانه دوربین نبردم و نشد عکس بگیرم غمگیناون روز اصلا نخوابیدی و  حسابی شیطونی کردی شب بعد از شام تو اتاق سونیا شیر خوردی و یه نیم ساعت خوابیدی خوابعمو فرهنگ هم رفت شام پیتزا خرید ما هم شام دور هم خوردیم و خندیدیم . تو هم بیدار شدی و اومدیم خونه پریشب یعنی شنبه هم شام پختم و بردیم واسه بابا حسین و بهش سر زدیم که تو تو بغل بابا پشت فرمون خوابت برد  تا اومدیم  خونه چشمک تو این مدت زیاد حوصله نذاشتم و ازت عکس نگرفتم و فقط این جند تا عکس را دارم قول میدم دیگه زود زود بنویسم وعکس بزارم از این روزهای شیرین شدنت عسل خانوم از خدا میخوام که همیشه تنت سالم باشه و دیگه هیچ وقت این جوری مریض نباشی دخترک کوچولوی من                                                                                        این روزها حسلبی شیطون شدی و همش سر کشو کابینت هستی تو این عکس اماده شدیم بریم پیش بابا حسین که تا دیدی منو با دوربین دویدی دنبال من                                الهی فدای اون چهار دست و پا شدنت بشم من                                                                                             عاشقتم مامان با اون نگاهت                                                                                                                 میخوای تلت را از سرت در بیاری                                                                                                                   

پسندها (5)

نظرات (3)

آرزو
12 خرداد 93 13:31
سلام عزیزم.خوشحال میشم از وبلاگ من دیدن کنی www.negarafarin.persianblog.ir
سعادت
13 خرداد 93 14:56
سلام گلم چه ناز شدی ماشاالله میبوسمت خوشگله
مامانه آنیتا
14 خرداد 93 16:49
معلومه از اون شیطوناییا که مامانو حسابی اذیت کنی عزیزم ماشاالله با این دخمله ناز که این همه فعاله فدای اون نگاه کردنت