اوای عزیزماوای عزیزم، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 19 روز سن داره

اوای خوش زندگی ما

گزارش هفته ای که گذشت

1393/5/4 19:43
نویسنده : مامان فریده
321 بازدید
اشتراک گذاری

سلام نفسم خوبی عشقمبوساون هفته شنبه و یکشنبه خونه بودیم  و من به نظافت خونه مشغول بودم این دو روز .روز دوشنبه عصر هم رفتیم خونه مامان جون و کلی شیطونی کردی و با خاله پریسا بازی کردی و دل بردی وشب ساعت 12 بابا جون حسین رسوندمون خونه.زبان سه شنبه هم خونه بودیم و جایی نرفتیم وهمش به خوردن و خوابیدن وبازی گذشت.آرامچهارشنبه شب بابا ساعت 10 از سر کار اومدو  با این که خسته بود بردت پارک محله ونیم ساعتی اونجا بودی وبازی کرده بودی وبابای بیچاره را حسابی خسته کرده بودی  این بار دومه که با بابا میری پارک محله دوتایی چشمکبیچاره دیگه نا نداشت غمگیندخترم قدر بابا را بدون که همچین بابای با صبر و حوصله ای این روزها کم پیدا میشه  که با وجود خستگی باز هم با تو همراه میشه و واست وقت میزاره از جون و دل.نهپنجشنبه هم طبق همیشه شب شام  3 تایی رفتیم بیرون پیتزا خوردیم و بعد هم به پیشنهاد من ذرت مکزیکی خریدیم به تو هم دادم خوردی و خوشت اومده بود.جمعه هم با خونواده عمورفتیم شام بیرون چیز برگر خوردیم وبعد هم رفتیم شهر عجایب که تو تا وارد شدیم از اون همه سر وصدا و نور ترسیدی و زدی زیر گریه گریهخیلی ترسیده بودی بابا بردت بیرون تا اروم شدی  عشقم بمیرم برات مامانی گریهسونیا یه وسیله باز بازی کرد و بعد هم من و زن عمو وسونیا رفتیم ماشین برقی سوار شدیم که خیلی هیجان داشتیم و یاد بچگی مون افتادیم و حسابی خندیدیم خندهوبعد هم عمواینا را رسوندیم واومدیم خونه  و بابا کلبه را واست نصب کردو خیلییییییییی خوشت اومده بود و هی میرفتی توش و میومدی بیرون  این بود گزارش هفتگی ما و اماااااااااا عکسهاپنجشنبه شب منتظر بابایی واسه رفتن به گردش                                                                                 همیشه وقتی در این کمد باز میشد میخواستی بری سر وسایل ولی این برا فقط از دور نگاه میکردی نمیدونم چرااینجا هم جمعه شب اماده واسه رفتن بیرون ودیدار با سونیا جونیبابا حسین  (بابای بابا ارش )زنگ زد باهات حرف بزنه ولی تو گوشی راقطع کردی

پسندها (5)

نظرات (1)

مامان آرين
5 مرداد 93 7:36
قلبون اين دخملي كه داره خانوم ميشه