اوای عزیزماوای عزیزم، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

اوای خوش زندگی ما

عکسهای گوشی مامان

این عکس مربوط میشه به یه شب که داشتیم میرفتیم بیرون شام بخوریم منتظر بابایی بودیم و تو کیف منو انداختی به شونت و میگفتی ددر عاشق کیف و بند کیفی که بندازی دور دستت و راه بری  الهی قربون قدت بشممممممممم منننننننننننننننننننن این عکس هم تو پارکینگ هایپر استاره که واست نی  گرفتم و دستت و داری به بابا نگاه میکنی فدای اون نگاهت مادر بشم الهی این عکس ها مربوط میشه به روزی که داریم میریم هدیه و سوپرایز دوستمو بگیریم همون گردنبند فیروزه را اومدیم بیرون منتظر تاکسی این عکسها هم مال روزیه که عمو اینا ظهر مهمون مابودن یه روز جمعه گذاشتمت رو تخت و گیر دادی به عروسکت و با گریه میخواستی بگیری عاشقتم با اون چشات که دل میبری این هم از اولی...
10 شهريور 1393

رفتیم خانه بازی

سلام عشقم خوبی روز شنبه تصمیم داشتم ببرمت خانه بازی تا بازی کنی و سرت گرم باشه و از محیط خونه دور باشی و با بچه ها ارتباط برقرارکنی چون دیگه راه میری و هم من راحتم هم تو.خلاصه بعد خوردن ناهار و میان وعده و یه خواب دو ساعته  حسابی سرحال   لباس پوشیدیم و واستون اب و موز و بیسکوییت برداشتم و رفتیم دنبال سونیا جون و رفتیم خانه بازی که تو اولش چون محیط سر پوشیده بود ترسیدی و گریه کردی ولی تا نی نی ها را دیدی اروم شدی و مشغول شدی و خاله های اونجا که خیلی خانومهای مهربونی بودن باهات بازی میکردن به سونیا هم حسابی خوش گذشت و نمیخواست بریم خونه تو هم که دیگه اخرش به زور مجبور شدم بغلت کنم بریم تازه بازیت گل کرده بود تا 8 شب اونجا ب...
10 شهريور 1393

روز دختر مبارک

اوای عزیزم . یگانه دختر زیبایم روزت مبارک فرشته پاک من تو امدی و خدا خواست دخترم باشی و بهترین غزل توی دفترم باشی                                                                                                     ...
5 شهريور 1393

باز هم هدیه و سوپرایز

دخترم این روزها داره حسابی سوپرایز میشه و البته هدیه بارون. دیروز ظهر خواب بودی از ساعت 12 تا 2.5 که دیدم زن عمو داره زنگ میزنه به موبایلم چون خواب بودی اروم حرف میزدم زنعمو هم اورم گفت یه ربع دیگه میایم در خونتون خونه ای یا نه گفتم اره و قطع کرد یه ربع بعد رسدن واسشون شربت بردم بیچاره با عمو هلاک بودن از گرما یه دفعه دیدم عمو با یه جعبه بزرگ اومد جلوی در و گفت این را واسه اوا خریدیم منو میگی کلی سوپرایز شدم و حسابی تشکر کردم هر چی اصرار کرذم نیومدن و زود رفتن عمو هدیه را اورد تا دم در و رفت پایین. تا اونا رفتن تو هم بیدار شدی بغلت کردم اومدیم توی سالن و سریع نگاه کردی به جعبه بعد اب خوردی اومدی نشستی تا درشو باز کردم و هدیه را اوردم بیر...
5 شهريور 1393

اخرین جمعه مرداد ماه

من و تو تا ساعت 11.5 ظهر جمعه خواب بودیم و حسابی خستگی شب قبل را در کردیم. بعد بهت صبحانه دام و مشغول نظافت شدم و ناهار پختم تا ساعت 3که بابا از سر کار اومدو تو خواب بودی ما هم ناهار خوردیم و دراز کشییدیم هر کاری کردیم خوابمون نبرد من و بابا ولی تو ار ساعت 3 تا 6.5 خواب بودی و حسابی حالت جا اومد و سر حال بودی . بابا دید خوابش نمیبره رفت ماشین را برد کارواش و منم بهت عصرونه دادم و قرار شد بریم شهر  رویاها(شهر بازی جدیدی که افتتاح شده و میگن بزرگ ترین و پیشرفته ترین شهر بازی توی خاور میانه هست)خلاصه با عمو اینا قرار گذاشتیم و ساعت 9.5 رسدیم در مغازشون و مغازه را تعطیل کردن و رفتیم به دنبال شهر رویاها از این اتوبان به این اتوبان تا بالاخر...
2 شهريور 1393

سوپرایز یک دوست

چند وقتیه با یه سری مامان های نی نی سایت یه گروه تو وایبر تشکیل دادیم که مبحث ازاده و کلی با هم صمیمی شدیم و از جیک و پوک هم خبر داریم . یه روزی داشتم با یکیشون چت میکردم و حرف شغل همسرامون بود که فهمیدم شوهرش تو کار سنگ و جواهره منم گفتم که عاشق سنگ فیروزه نیشابورم و خیلی دلم میخواد واسه اوا بخرم .خلاصه دو سه روز بعد دیدم موبایلم داره زنگ میخوره و یه صدای نا اشنا بعد خودشو معرفی کرد و فهمیدم خاله بهارس یه سری اصلاعات گرفت واسه گردنبند و خداحافظی کرد.فردا شبش تو وایبر واسم پیام داد که اویز اوا امادس برو به فلان ادرس و بگیر منو میگی شاخ در اوردم گفتم من که حالا نمیخواستم وو از این حرفا که گفت من این اویز را واسه اوا هدیه فرستادم. هر کاری کر...
1 شهريور 1393