بالاخره رفتیم بیرون
عشقم سلام دیشب یالاخره بعد از حدود 2 هفته رفتیم بیرون 
3 روز که تو مریض بودی و من خونه نشین بودم تا خوب بشی
بقیه هفته هم بابا چون فروشنده نداشت مجبور بود هر دو تا مغازه را خودش بگردونه و باز و بسته کنه که دیر میومد و خسته بود و تو هم باید 11 میخوابیدی پس بیرون رفتن و گردش تعطیل
و یکی دیگه اینکه من شبها یک روز در میون حمامت میکنم تا راحت تر بخوابی و باید صبر کنم تا بابایی بیاد اون هم که دیر میومد
هوای سرد و سوز و سرما و ترس ما واسه اینکه مبادا دوباره دختر خوشگلمون سرما بخوره 
هم یه دلیل دیگه که ما 2 هفته تو خونه بمونیم و در حسرت گردش بسوزیم
ولی دیشب بابا زنگ زد گفت حاظر شید اومدم ما هم لباس پوشیدیم و اماده ولی تا خواستم کلاه بزارم سرت مثل همیشه گریه ولی خدا راشکر بابا زود اومد و تو زیاد منتظر نشدی
تا اومدیم تو ماشین نق میزدی که کلاهت را برداشتم و بعد تو ی اون سر همی که تنت بود هم ناراحت بودی و میخواستی اون هم در بیارم که شرمندت شدم چون سرما میخوردی
بابا رفت دم مغازه ذرت فروشی همیشگی و ذرت و با سیب زمینی سرخ کرده خرید که خیلللللللللی تو اون هوا بهمون چسبید الهی بمیرم که تو نگاه میکردی و نمیتونستی بخوری و همش میخواستی قاشق را از من بگیری
بعد هم شیر خوردی و خوابیدی و ما یه چرخی تو خیابونها زدیم و اومدیم خونه که بخوابی ولی تو تازه شیطنت گل کرده بود و جیغ جیغ میکردی وقتی بهت میگفتم پخ قش میکردی از خنده
ساعت 12.5 رضایت دادی و خوابیدی و من و بابایی هم بعد شام یه بستنی مشت خوردیم جای تو خالی
قبل رفتن این عکس رو ازت گرفتم با دهن باز تا دوربین را دیدی تعجب کردی و دهنت باز شد تازه گیها وقتی زیاد ذوق میکنی یا تعجب میکنی و یا میخوای چیزی را به ما بگی این جوری دهنت را باز میکنی و صدا میدی




بالاخره رفتیم بیرون
