اوای عزیزماوای عزیزم، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 18 روز سن داره

اوای خوش زندگی ما

اولین نوروز اوا جون+لحظه تحویل سال 1393

1393/1/5 12:26
نویسنده : مامان فریده
1,526 بازدید
اشتراک گذاری

سلام وروجک خوشمل مننننننننننماچسال نو مبارک مامانی امسال اولین عیدی بود که تو کنارمون بودی و  من از این بابت چقدر خوشحالم و ذوق دارم قلببهترین سال بود و میشه با وجود تووووووبغلامسال هم مثل سالهای قبل دیر رسیدیم سر سفره هفت سین و هر چی تلاش کردیم نرسیدیم خیلیییییی خورد تو ذوقمناراحتمن عصرش رفته بودم کمک بابا در مغازه و تو هم پیش مامان جون بودی تا اومدیم مغازه را تعطیل کنیم و تو را برداریم دیر شد و هر چی بابا گاز داد نرسیدیم تا رسیدیم خونه تی وی را روشن کردم و وسط سالن کفشهامو در اوردم و بابا هم هنوز تو پارکینگ بود که دیدم سال تحویل شده و ما هم شروع کردیم به بوسیدن تو که تو هم با کلاه و لباس بیرونی بودینیشخندکلی تعجب کرده بودیتعجبخلاصه سریع دست به کار سبزی پلو و ماهی شدم ولی بابا اینقدر خسته بود که شام نخورده خوابید و تو هم ساعت 10 خوابت برد از خستگی و من تنها موندم منم شامم را تنهایی خوردم و خوابیدم. صبح بابا سر حال بیدار شد صبحانه تو را دادم و خودمون هم خوردیم و بابا دوش گرفت و ناهار همون شام دیشب را خوردیم و عصر خوابیدیم و  بعد با هفت سینمون عکس گرفتیم که خیلی از عکسها هول هولکی بود و بد شد ناراحتشب رفتیم خونه بابا جون عید دیدنی شام دعوت بودیم همه بودن تا 12 شب اونجا بودیم و بهت عیدی دادن و کلی عکس گرفتیم و تو مثل همیشه خانوم بودی و با وقار فقط اینو بگم که هنوز ابریزش بینی داری شدید و تا میخوایم واست تمیز کنیم نمیزاری ونق میزنی الان 1 هفتس نمیدونم مال چیهسوال اخه علاعم دیگه ای نداریمتفکرفردا شبش یعنی شنبه همه رفتیم خونه دایی مهدی دیدن نورا جون و واسش کادو بردیم وشام هم دایی پیتزا داد به همه عیدی هم گرفتی که بعدا تو یه پست دیگه عیدی هات را واست مینویسم.روز یکشنبه هم مهمون داشتیم خونواده بابایی که شام بودن البته صبحش رفتیم هاپیراستار خرید خیلییییییییی خوش گذشت همه چی خریدیم و تو هم تو چرخ دستی کلی کیف کردی و خانوم بودی اصلا اذیت نکردی واست دنت خریدیم یکم خوردی و یه جوراب شلواری و یه ظرف غذا هم واست خریدم. بعد هم از همون هایپر ناهار استمبولی خریدیم و رفتیم تو پارک زیر افتاب بهاری خوردیم با ترشی و نوشابه خیلی مزه دادخوشمزه تو اون هوای بهاری و عالی ساعت 6.5 رسیدیم خونه و تو با اینکه تو راه رفتن خواب بودی تا رسیدیم خونه هم 1 ساعتی خوابیدی تا من شام پختم بیدار شدی بهت شام دادم بابا هم بهت موز داد 2 تا حلقه خوردی و لباس تنت کردم منتظر مهمونا روی هم رفته اون شب هم خوب بود و با بابا جون حسین2 عکس گرفتیم و ساعت 12 خوابیدی خوابامروز هم که 2 شنبه هست بابا صبح رفت سر کار تا 5.5 عصر تو یه 1 ساعتی خوابیدی و هم امروز خوب صبحانه خوردی هم خوب ناهار بابا هم تا اومد دوش گرفت وناهار خورد بعد هم من و تو رفتیم حمام و لباس پوشیدیم رفتیم گردش که البته همش تو ترافیک بودیم اخه خیللللللی مسافر اومده و شهر شلوغه رفتیم واست لباس خریدیم وبعد بابا پیشنهاد اب هویج داد خوردیم و بعد رفتیم خونه مامان جون و بعد هم همگی رفتیم خونه دایی مهدی شام خوردیم و تو حسابی شیطنت و دلبری کردیم و تا ساعت 2 بیدار بودی و نخوابیدی امروز که واست نوشتم تو 10 ماه و 8 روزته و روز 4 فرودینه 1392 هستش  خوب این هم عکسهای این چند روز عشقم کنار هفت سین قلب1393فدای اون خنده ات مامانیماچاوا جونم و بابا جون حسین مهربون عیدی به دست فرشتهاواجون و خاله فریبا و شوهرش حسین اقا خونه مامان جون لبخندحسین اقا اینقدر دوستت داره که خواست یه عکس دوتایی با هم بگیرینقلباوا و دایی حمید که بهت عیدی داد و تو هم گرفتی تو دستتچشمکاوا و مامان جون و دایی مامانی که باز هم زحمت کشیدن عیدی دادن خجالتاوا و خاله مهسا و شوهرش اقا مسعود و شهنام کوچولو که هر کاری کردیم بی خیال گوشی نشد که نشدکلافهاوا و مامان و باباقلباین هم دختر خوشملم با اون نافش خونه خودمون با بابا حسین نیشخندفدای اون نگاه کردن فرشته کوچولوی من فرشته

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

مثل هیچکس
6 فروردین 93 9:47
عزیزم ایشالا 120 سال کنار سفره هفت سین عکس یادگاری بگیری.
زهرا عمه سروش
6 فروردین 93 12:40
به به، چه عکسهای قشنگی گرفتید.آوا جون انشالا سال خیلی خوبی رو پیش رو داشته باشی
مامان محمد هانی
9 فروردین 93 0:31
سال نو مبارک
مامان آیهان
24 فروردین 93 21:22
سال نوتون مبارک عزیزم . عکساتون خیلی قشنگن انشالله که 1000سال کنار هم عید نوروز رو جشن بگیرید