5 فروردین 1393
الان ساعت 3 ظهره بابا سر کاره و تو هم خوابیدی حدود 1 ساعت میشه منم اومدم تا واست بنویسم تا یادم نرفته. نمیدونم علت این ابریزش و کپ شدن بینیت چیه سرما خوردی
مال دندونه
خلاصه امیدوارم زودتر برطرف بشه و نخواهیم ببریمت دکتر چون دکتر خودت نیست تا اخر تعطیلات.حسابی گریه میکنی وقتی میخوام با دستمال تمیز کنم برات بمیرم الهی برات
دیگه اینکه شب قراره بریم خونه خاله مهسا و خاله فریبا عید دیدنی.فردا هم قراره واسمون مهمون بیاد (خونواده بابا) مطمعنم که خوش میگذره و سرمون گرمه حسابی بعدش هم ما با مهمونا میریم اراک تا بعد از 13 بدر هورااااااااااا
خیلی کار دارم از نظافت خونه گرفته تا حمام کردن تو خودم و درست کردن شام و خیلی کار دیگه باید فردا زودتر بیدار شم به کارهام برسم
دیگه حرفی نیست جر عشق تو که با اومدنت به زندگیمون رنگ دادی و امسال در کنار تو و شیرین کاریهات و خندهات لحظه ها برامون پر از شادی و شور شدهههههههههه دخترک عسلی من عاشقتم تا مرز جنون
این هم یه عکس از مادری و دختری سر هفت سین امسال


5 فروردین 1393
