اوای عزیزماوای عزیزم، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 18 روز سن داره

اوای خوش زندگی ما

مهمون داریم

1393/1/8 16:19
نویسنده : مامان فریده
278 بازدید
اشتراک گذاری

سلام وروجک دوست داشتنی منماچامروز 8 فروردینه مامان شهناز و عمه مریم روز 6 عید اومدن اصفهان خونه ما عصرش بردمت حمام و بهت غذا دادم و تا شب سر حال بودی تا اومدن یکم خسته گی گرفتن و  خواستم بهشون بالش بدم که بخوابن یه  اتفاق بد افتاد اون هم اینکه گذاشتمت روی تخت  و تا رفتم تو سالن و بیام دیدم خوردی زمین و سرت گامبی کرد یه صدای بد گریهناراحتخودم و زدم و با مامان شهناز رسیدیم بالای سرت نفست رفته بود و گریههههههه میکردی گریهو منو نگاه میکردی بعد از بغل مامان شهناز خودم بغلت گرفت تا اروم شدی و شیرت دادم و میخندیدی  خدا را شکر چیزیت نشده بود و جاییت هم قرمز نبود واست صدقه دادم و بابا هم مثل همیشه به من قر میزد این وسط ناراحتخدا خیلی بهمون رحم کرد دیگه هواسم را جمع میکنم و نمیزارمت تنها روی تخت حتی واسه یه لحظه چشمراستی بهت عیدی هم دادن به من و بابا هم دادن دستشون درد نکنهقلب بعد شب  شام رفتیم رستوران شب نشین که خیلیییییییی خوششون اومد و دوست داشتن و بهمون  خیلییییی خوش گذشت که البته تو یکم نق میزدی و خوابت گرفته بود نگرانبهت شیر دادم یکم با بازیگوشی خوردی و بعد مامان شهناز بغلت کرد تا ما شام خوردیم و رفتیم تو ماشین بهت شیر دادم و خوردی و لالاخوابیکم اصفهان گردی کردیم و ساعت 1 شب رفتیم خونه و خوابیدیم تا ساعت 12 ظهر بعد هم صبحانه و ناهار خوردیم و خواستم بخوابونمت که تا یه نیم ساعت خوابیدی بعد از صدای خنده عمه و بابا بیدار شدی باز شیرت دادمت خوردی و میخواستی بخوابی که باز هم از صدای پچ پچ اونها نخوابیدی مثلا اروم خرف میزدن ولی تو میشنیدی و بیدار میشدینیشخندخخخخخخخخخخخخ گه لباس تنت کردم و ناهارت را دادم ورفتیم هایپراستار تا عمه واسه بار اول اونجا را ببینه که طبقه های دیگش با شهر بازیش افتتاح شده بود و کلی پیاده رو کردیم تا ما رفتیم طبقه بالا را ببینیم تو تو چرخ دستی خوابت برد تو جای مخصوص بچه ها پیش مامان شهناز بنده خدا مامانی کلی دورت داده  بود تا خوابیده بودی و روت پتو هم کشیده بود دستش درد نکنه وقتی میسپارمت به مامان  شهناز خیلالم  راحته اخه خیلی بهتر از خودم حتی بهت میرسه و مواظبتهفرشتهبعدش هم ساعت 9 بود رفتیم اب هویج بستنی خوردیم که خیلی مزه دادخوشمزهو بعد هم هوس قلیون کردن عمه و بابا که رفتیم یه قلیون خریدیم (اخه نداشتیم) و اومدیم خونه و بساط قلیون و شام بندری را جور کردیم و شام خوردیم و مامان شهناز زحمت پاک کردن سبزی خوردن را کشید و شوستم و ساعت 12 تو خوابیدی ولی من جون کندم تا بخوابم از گرما و پادرد ساعت 3 خوابم بردشیطانامروز هم ناهار ماکارونی پختم و تو هم الان یه 1 ساعتیه خوابی عزیز دل مامان ابغللبته یکم هم منو بابا و عمه دیروز ایکس باکس بازی کردیم که خیلی حااااااااااااال داد من باختم عمه بردنیشخندراستی اینو بگم که این چند روز دم صبح خیلی قل میخوری  و بر میگردی رو صورتت و مجبورمت صافت کنم و هم خودت بیدار میشی هم من و دیگه اینکه ابریزش بینیت خدااااااااا را شکر خوب شد دیگه کپ نمیشیچشمکولی چشمت وروم داره و قرمز شده این دو روز از عفونت مجرای اشکیت کی خوب میشی اخه مامانی راحت بشی این همه درد نکشی وقتی میمالمشگریهاین هم عکسهای شب اول تو رستوران شب نشیناینجا دوربین را تنظیم کردیم که بابا هم تو عکس باشه حواست به چراغ تایمر دوربین بودباهوش منماچو باز هم تعجب از نوع اواییتعجباین عکس تار شده ولی ببین عکست را گذاشتمت تا ببینی داشتی گریه میکردی و از صدای اب و اساب ابی  میترسیدی و چنان اشک میریختی که نزاشتی عکس بگیریم و میترسدی گریه ومن هم پشتم را کردم تا نبینی ولی همش بر میگشتی میدیدی و گریه میکردی تعجبخود ازاری میکردیتعجب

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مثل هیچکس
9 فروردین 93 14:16
چه جالب من این مدت فکر کردم شما ساکن تهران هستید من خودم متولد اصفهان (زرین شهر)وتا قبل از ازدواج اونجا بودم (21)پس یه جورایی همشهری هستیم