چهاردهم و پانزدهم فروردین
روز 14 فروردین هم تا ظهر هوا بارونی بود و حسابی حالمون گرفته شد
چون نتونستیم بریم بیرون صبح خوب صبحانه خوردی و ظهر هم همین طور ولی تا خوابت میگرفت خیلی نق میزدی وکلافه بود البته یکمی هم واسه دندونات بود عشق درسته من
بابا ارش حسابی هوای من و تو را داشت و نمیزاشت من خسته بشم این چندروز زیاد اروم نبودی و چون دروت شلوغ بود همش میخواستی بغل باشی که عمه جونی و مامان شهناز حسابی سنگ تموم گذاشن و بغلت میگرفتن تا نق نزنی دستشون درد نکنه
و تو همه کارها مامان شهناز به من کمک میداد تا من خسته نشم واقعا ازش ممنون بوووووووووووووس به مامان شهناز
عصر تا بیدار شدی بهت با هزار ادا و اصول غذا دادم و یعد بردمت حمام و میخواستی بخوابی ولی چون میخواستیم بریم دیدن فرانک جون (دختر دایی بابا)نتونستم بخوابونمت و دادمت به بابا و رفتم حاظر شدم باز هم من و بابا سر درد داشتیم شدید نمیدونم این چه ویروسی بود که دست از سرمون بر نمیداشت
ما حالمون خوب نبود و تو هم نق خواب میزدی واااااااااااااای که چی شد اون شب با تو
خلاصه تا اومدیم تو ماشین سر حال شدی و خندون ااااااااااااای بلا
یه دسته گل خریدیم و رفتیم خونشون که تو همش بغل زندایی بودی و از بغلش پایین نمیومدی و تا میخواستم کلاه و کت سرت کنم غر میزدی که نمیخوای بیای
بهت عیدی دادن و بعد هم واسه شام خونه مامان بزرگ بابا دعوت بودیم که همه اومدن و دور هم یه لوبیا پلوی مشت زدیم تو رگ جای همه خالییییییییی
بعد از شام چون به زور بیدار بودی خیلی خوابت میو مد بردم بخوابونمت ولی یکم شیر اون هم با راه بردن خوردی و لی نخوابیدی
و اومدیم بیرون که باز هم نق میزدی از شدت خواب چشما و گوشت را میمالیدی نمیخوابیدی تو جای شلوغ الهی برات بمیرم مامان که حالت را میدیدم داغون بودم
با قاشق و بشقاب سرگرمت کردم که دیگه ساعت 10 به بابا گفتم و رفتیم خونه که تو راه خوابیدی و بابا هم واسه ما چاغاله خرید خوردیم و تا اومدیم خونه بیدار شدی و تازه بازیت گل کرده بود و تا 1 ساعت بعد حسابی با بابا بازی کردی تا خوابت برد
روز 15 هم بهت صبحانه دادم و لباست را عوض کردم و یه 1 ساعتی خوابیدی و ناهار مامان شهناز ماهی (سالمون) پخت که من واسه بار اول این ماهی را میخوردم که خیلییییییییی دوست داشتم به تو هم دادم خوردی دوست داشتی بعد از غذای خودت که مامانی زحمت کشیده بود صبح واست پخته بود دادم با کلی قر و قور و اواز خوردی
و ناز کزدی و بعد هم چایی خوردیم وسایل را جمع کردیم و راه افتادیم به سمت اصفهان این هم از عکسها
این عکسها مربوط میشه به یه روز ظهر که داشتیم ناهار میخوردیم و مثل همیشه تو راهم میاوردیم میزاشتیم وسط میز که عمه بهت ماست داد و هی دستت را میزد تو کاسه ماست و کلی ماست بازی کردین و ما بهتون میخندیدیم
ببین عمه با صورتت چی کرده
ای جونم با اون خنده هات
اوای ماستی من
اینجا هم ساعت 11.5 شبه که از خونه مامان بزرگ اومدیم و تو و بابا حوس یازی کردین
خوابت نمیاد مامانی
تازه گوشی به دست شدی
میخوای گوشی را بخوری
عاشقتم من با اون مماخت


چهاردهم و پانزدهم فروردین
