اوای عزیزماوای عزیزم، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

اوای خوش زندگی ما

عکس از اخرین روزهای 11 ماهگی

داشتی غذا میخوردی و با دهن پر عموپورنگ میدیدی                                                                                         غذا تموم شد و شروع کردی به قل خوردن              &n...
21 فروردين 1393

یک شنبه مهمون داشتیم

سلام عروسک من جمعه از اراک برگشتیم و یکشنبه خونواده خودم جز خاله مهسا مهمون خونه ما بودن  جای خاله مهسا هم خیلیییی خالی بود واسه بازدید عید بابا هم گفت بگو واسه شام بیان که با کلی اصرار قبول کردن و اومدن ساعت 9.5 اومدن که شوهر خاله فریبا و دایی مهدی دیرتر اومدن و تا اومدن اونها تو کلی واسه همه با رقصیدنت دلبری کردی و همه بهت میخندیدن با اون قر دادنت فرشته خوشکل من اینقدر خاله ها واست زدن و تو رقصیدی که حد نداره چقدر واست ذوق کردن و بوسیدنت نورا جون هم واسه بار اول اومد خونمون ماشالا بزرگ شده و جون گرفته بهش عیدی دادیم و همش خواب بود بعد هم بابا ساعت 10 اومد کباب خرید منم پلو پختم و ماکارانی هم درست کردم و با دوغی که تو راه میمه خریدیم...
21 فروردين 1393

یه دختر دارم شاه نداره از خوشگلی تا نداره

اهای وروجک خوشگل من اومدم واست بگم که دوباره شدی همون اوای خوب و اروم و دوست داشتنی خودم از وقتی از اراک برگشتیم چون دوباره خونه ساکت و  اروم بود هم خوب خوابیدی و خوابت سریع تنظیم شد  خدا را  شکر و مثل خونه مامان شهناز نق نمیزنی دیگه و دلیل اون نق زدن هات هم بد خواب شدنت بود چون دیر میخوابیدی و شلوغ بود و تو ارامش نداشتی و همش میخواستی بغلت بگیرن ولی تو خونه خودمون این جوری نیستی به لطف خدااااااااااا همش نگران بودم از اراک برگردیم این نق زدنهات باهات بمونه که نموند و گذری بود و چقدر خوشحالممممممممممم یه چیز دیگه اینکه غذا خوردنت حرف نداره بزنم به تختهههههههههه و خوب میخوری و دیگه بهانه نمیگیری بهت سیب هم دادم خوردی و مث...
20 فروردين 1393

سیزده بدر

 سیزده بدر امسال جایی نرفیم و خونه بودیم با اینکه مامان شهناز  مهربون بساط جوجه را شب قبل اماده کردو و صبح هم وسایل پیکنیک را اماده کرد و قرار بود بریم بیرون ولی چون هوا سرد بود به خاطر تو عشق کوچولو نرفتیم و موندیم خونه و بشاط جوجه کباب را روی تراس به پا کردیم و همین بهانه اشتی من و بابایی شد و با هم پختیم مامان بزرگ هم با دایره زنگیش اومد و کلی حال و هوامون را عوض کرد با این سنش عجب رو حیه ای داره کاش ما یاد بگیریم ازش خدا حفظش کنه نعمتیه  توی خونواده بابا. بعد از ناهار هم بساط قلیون و چایی میوه را به پا کردیم و با سبزه ای که از اصفهان اورده بودیم واسه همه گره زدیم و کلی خندیدیم و  تو هم ظهر 1 ساعت خوابیدی و عصر هم 3 ...
16 فروردين 1393

هشتم و نهم فروردین

دیروز بعد ناهار خوردنمون خوابوندمت و حدود 2 ساعت خوابیدی و سرحال بیدار شدی غذا خوردی و لباس تنت کردم و زدیم بیرون رفتیم پاساژ گردی و یکم خرید کرد عمه مریم و شب خسته برگشتیم خونه من که مردم از پادرد کالسکه تو را نبرده بودیم و مجبور بودیم نوبتی بغلت کنیم که همه خسته میشدیم از شانس من دگمه کتت هم کنده شد مجبو ر شدیم پالتو مامانی را بگیریم دورت تا سردت نشه  که این جوری بغل کردنت سخت تر شد البته تو 1 ساعت هم بعد از شیر خوردن تو ماشین پیش بابا خوابیدی و من و عمه و مامانی میگشتیم تو مغازه ها با خیال راحت بابا ارش واست صندلی را داده بود عقب و راحت خوابیدی الهی فدات شم که مثل قرشته ها خوابیده بودی و تا ما اومدیم بیدار شدی   تو ماشین تا ...
16 فروردين 1393