روزهای بارونی و خونه بودن بابایی
سلام گلم بالاخره سه شنبه با کمک زندایی بردمت اتلیه به مناسبت نیم سالگیت و چند تا عکس خوشگل ازت گرفتم الهی فدات شم که خودت به دوربین نگاه میکردی و میخندیدی قربون اون اخلاقت بششششم من زندایی هم با اون شکمش کلی تو لباس پوشیدن به تو کمک به من داد دستش درد نکنه .روز 4 شنبه عصر یه بارون حسابی اومد و بابایی چون بازارش خبری نبود نرفت و موند خونه پیش ما و منم از فرصت استفاده کردم و اول با بابایی بردمت دکتر اخه رو صورتت دونه ریز زده بود و از اونجایی که من خیلللللللی حساسم بردمت پیش دکتر بدیعی و گفت چیزی نیس حساسیته و با یه چیزی تماس داشته گفت میتونه از بوس کردن هم باشه پماد داد و وزنت کرد که شده بودی6500 وراضی شدیم هم من هم دکترت بعد ...
نویسنده :
مامان فریده
12:55









