اوای عزیزماوای عزیزم، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

اوای خوش زندگی ما

اوا و بابا ارش

                                 عکس دختری بغل بابایی روز سوم به دنیا اومدنت که بابایی دلش نمیومد ازت دل بکنه و برهههههههه ...
1 آذر 1392

اومدیم خونه خودمون

بعد از 15 روز خوردن و خوابیدن راهی خونه خودمون شدیم با اشک از مامان جان و بابا جان خداحافظی کردیم و اومدیم خونه تا اومدیم بالا شیر خوردی و خوابیدی ومنم تند تند ساکها را باز میکردم و تا لالا بودی  عروسکهایی که واست هدیه اوردن را داخل اتاقت جا دادم واومدم کنارت خوابیدم .صبح بابایی با قربون صدقه رفتن ازت خدافظی کرد و من و تو تنها شدیم کلی برات حرف زدم و بعد خوابوندمت ورفتم سراغ کارام ولی از اونجایی که همش دلواپست بودم فقط وقت میکردم ناهار درست کنم همش نکران بودم دست خودم نبود میشستم بالای سرت و نگات میکردم تا ظهر که بابا بیاد. بعد از 5 روز مامان بزرگت یعنی مامان بابا ارش همراه عمو فرهنگ وخانوادش با خاله فرزانه خاله بابا ارش  از اراک ا...
1 آذر 1392

تولد اوای من

سلام سلام صدتا سلام دخترم به دنیا اومد خدایااااااااااااااااااااااا شکرت چه حالی دارم شادم اشک میریزم وقت ندارم خواب ندارم یه عالمه حرف دارم میام خیلی زود و مینویسم از روزهای با اوا بودن اوای من وبابا ارش روز 25 اردیبهشت 1392 با وزن 3100 و قد 48.5 در بیمارستان سینای اصفهان به روش سزارین در هفته 40 به دنیا اومد هووووووووووووووووووووووورررررررررررررررررررررااااااااااااااااااااااااااا زود میام قول میدم از همه دوستا ی گلم که پیام دادن ممنونم مرسی.            اینم اوای من که 2 ساعت بود دنیا اومده بود  قربونت برم من که مثل گل خوابیدی فرشته کوچولوی من ...
1 آذر 1392

40روزگی

شب قبل یعنی 39 روزگی تقریبا اروم بودی و خوب خوابیدی ولی فردای اون روز به قول معروف 40 بهت افتاده بود از ساعت 7 صبح بیدار شدی و گریه کردی تا ساعت 2 ظهر از بغل من به بغل بابایی به هیچ وحه اروم نمیشدی تا اینکه گذاشتیمت داخل تختتت و تند تند تابت دادیم تا خوابت برد الهی بمیرم برات مامان از خستگی بیهوش شدی و مثل همیشه منم با اشکات اشک ریختم بابایی هم بی تاب بود جون روز جمعه بود و نتونسته بود بخوابه از طرفی هم نگران من بود که نکنه تو همش اینطوری گریه کنی و من دست تنها باشم خلاصه تو که خوابیدی ما هم یکم استراحت کردیم و ناهار را خوردیم و بردمت حمام و اداب مراسم 40 را از مامان سوال کردم و خودم بردمت حمام و غسلت دادم و بابایی هم با حوله خشکت کرد و ...
1 آذر 1392

عکسهای اوا در 4 ماهگی

                                      اینجا لباس تنت کردم که شب با بابایی رفتیم جیگر خوردیم                                         انجا هم اماده شده بودی بریم خونه زندایی                &nbs...
1 آذر 1392