اوای عزیزماوای عزیزم، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

اوای خوش زندگی ما

خرید / هدیه های جامانده از قبل

امروز من و دخترم بعد از خوردن یه صبحانه مفصل لباس پوشیدیم و  و سایل مورد نیاز دخترم را برداشتیم و با کالسکه رفتیم  بیرون  تا اوا افتاب بگیره اخه تو خونه اصلا افتاب بهش نمیخوره و این خیلی بده و حتما باید روزی 10 دقیقه زیر افتاب باشه به خاطر ویتامین دی سع میکنم هر وقت فرصت شد ببرمش تا کمبود ویتامین نگیره خدای نکرده لباس باز تنت کردم که بدنت حسابی افتاب ببینه و منم به همین بهانه حسابی پیاده روی کردم بعد از کلی راه رفتن رفتیم مغازه همیشگی که سایز تو که ریزه میزه ای کلی لباس داره و کلی هم لباسا شیکن ومنم خوشحال از اینکه همیچن مغازه ای را کشف کردم که سایزت هر چی بخوام هست هر چیییییییییی با یه مقدار از هدیه های نقدی تولدت ...
1 خرداد 1393

عکسهای جامانده از اخرین روزهای 12 ماهگی

این عکسها مربوط میشه به روز شنبه (تولد حضرت علی )روز پدر که حاظر شدیم با بابا بریم خرید واسه تولدت و بعد هم رفتیم پارک با خونواده عمو                                                                                      &nb...
1 خرداد 1393

پیشرفت جدید

اوا جونم در سن 1 سال و 4 روزگی تونست از حالت خوابیده به نشسته بنشینه و برعکس البته یه هفته بود تلاش میکرد تا بالاخره موفق شد افرین عزیزممممممم دوستت دارم هوارتااااااااااااااا چون سریع این کار را انجام داد نشد عکس بگیرم ولی حالا چند تا عکس از چهار دست و پا رفتن دخترم میزارم                                 ...
29 ارديبهشت 1393

تازه ها

امروز وقتی 1 سال و 4 روزه بودی در تاریخ 29/2/1393 بهت واسه اولین بار شیر گاو دادم امیدوارم خوب بخوری و دوست داشته باشی.و دیگه اینکه از غذای سفره و غذای خودمون بهت میدم و دیگه فقط گاهی اوقات واست غذای مخصوص میپزم و دیروز هم بهت کشک دادم خوردی دوست داشتی .و از الویه تولدت هم بهت دادم  خوردی دوست داشتی ...
29 ارديبهشت 1393

حرف های دلم با دختر کوچولوی یک ساله خودم

 سلام عروسک قشنگم واییییییییییییی باورم نمیشه که یک ساله شدی باورش سخته که من مادر یه دختر یک ساله باشم چقدر زود گذشت .یادمه وقتی روز اول و برای بار اول بغلت کردم باورم نمیشد که تو از وجود من باشی مال من باشی هاج واج نگات میکردم.یادمه جقدر اشک ریختم تا سینه گرفتی دو هفته تمام داغون بودم.چقدر ریز بودی میترسیدم بغلت کنم ولی حالا بزرگ شدی خودت میپری تو بغلم. اون وقتها فقط شیر میخوردی و میخوابیدی و هیچ توانی نداشتی ولی حالا اونقدر بزگ شدی که معنی تمام حرفهای ما را میفهمی با لیوان اب میخوری بای بای میکنی من و بابا را مشناسی و خیلی تواناییهای دگیه داری زیاد بزرگ شدی مامان خیلی بزرگ قربون خلقت خدا برم.یادمه وقتی میخوابیدی ساعتها نگات میکردم که...
25 ارديبهشت 1393

دومین دندون/چهار دست و پا

خبر خبر دومین دندون دخترم هم جونه زد البته خیلی کوچولووووووووووووو تازه امروز روز تولدش یه روزشه دندونش ایشالا راحت در بیاد همه دندونات.بمیرم واست که این چند وقت درست غذا نمیخوردی دندون درد داشتی و یه خبر دیگه اینکه دیشب که از خونه بابا جون برگشتیم گذاشتمت رو زمین دیدم ااااااااااااااااا داری چهار دست و پا میری و دیگه دنده عقب نمیری نمیدونی چقدر خوشحال شدم  دیگه داشتم نا امید میشدم البته بیشتر نی نی ها شب تولدشون راه میوفتن  ولی تو تازه چهار دست و پا شدی شب تولدت بابا هم دیدت و ذوق کرد و هی ماچت میکرد تا ساعت 2 شب هم چهار دست و پا میرفتی تو خونه با اون زانوهای کوچولوت فدات بشم منننننننننننن ...
25 ارديبهشت 1393