اوای عزیزماوای عزیزم، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

اوای خوش زندگی ما

تبریک ولن تاین

عشق کوچولوی من و ارش  اولین روز عشق و ولن تاین را بهت بتریک میگم عزیز دلم عشققققق  تو یه کلمه یعنی اوااااااااااا و بوسسسسسسس به عشق  کوچولو و همیشگی زندگیمون دخترم ...
25 بهمن 1392

اولین یلدا با اوا جونم

سلام گلم امسال یلدا رفتیم اراک و بهمون خوش گذشت چون تو با ما  بودی. پارسال تو توی دلم بودی و من باردار بودم و ما مهمون بودیم خونه دایی مهدی یادش به خیر هی وووووووول میزدی تو دلم و امسال کنار دلم بودی خوشگل مامان. واست یه لباس هندونه ای راحتی خریدیم و  برای خودم هم یه لباس  قرمز و سبز ست با  لباس تو تو جور کردم  و شب  یلدا 30 اذر ساعت 10 رسیدیم و خاله پریسا که 2 روز زودتر رفته بود پیش عمه منتظر اومدن ما بودن .ازت عکس گرفتیم و بزن و برقص کردیم و مامان شهناز بهت هدیه اولین یلدا داد  دستش درد نکنه بساط قلیون و چای و خوردنی هم به راه بود خاله پریسا واسمون فال حافظ گرفت و مشت همه را رو کرد تو بعد ازشام خوابید...
24 بهمن 1392

یه روز خوب

سلام خوشگل مامان امروز اومدم بعد از اون پست قبلی که ناراحت بودم تو این پست فقط حرفهای خوووووب بزنم و جبران کنم چون زندگی بالا و پایین داره خوبی و بدی داره دیروز از صبح که ساعت 10 بیدار شدی و یه صبحانه حسابی البته مثل همیشه (با اهنگی از شهره که واست ظبط کردم)و خیلییی دوست داری این اهنگ را صد بار گوش دادی و دیدی و خوردی و بعد هم 3 تا زرده تخم بلدرچین خوردی که من کلی ذوق کردمممممممممم بعد هم نزدیک ظهر قطره مولتی ویتامین البته( با یه کم گریه) ولی اصلا بیرون نریختی و خوردی بعد هم روروعک سواری کردی و خیلی حالللللل کردی قربون اون چشمات رفته بودی پشت در میدونستی بابا از این در میاد بیرون الهی من فدای اون هوشت بشم بعد از ناهار خوردن ما از ساعت...
23 بهمن 1392

وقتی لج میکنی

ووووووووووی چی بگم از دستت  که خیلی شاکی هستم ازت حالا میگم دلیلش را بهت از وقتی سرما خوردی 2 روز نگذشت که خدا را شکر خوب شدی و از اونجایی که من تو این جور مواقع نمیبرمت دکتر و سعی میکنم با درمانهای خونگی خوبت کنم و خوب هم تا حالا جواب داده و زود خوب میشی ولی از روز مریضی فقط یه کاسه حریره بادوم خوردی و 6 تا قاشق ماهیچه و برنج اون هم به زور و با گریه من اصلا دوست ندارم به زور بهت غذا بدم وطاقت گریه هاتو اصلاااااااااا ندارم عزیز دلم ولی اخه مامانی ضعیف میشییییییییییی. خلاصه دو روز زیاد چیزی بهت ندادم و گذاشتم به پای مریضیت ولی الان 4 روزه که پدر منو در میاری تا بلکه غذا بخوری نمیدونم چی شد اخه یه دفعه تو خیلیییییییییی خوب غذا میخوردی ...
21 بهمن 1392

اوا و مامانی سرما خوردن

دختر خوشگل کوچولوی من الهی بمیرم برات که دوباره سرما خوردی این بار مقصر من بودم چون یه روز که از مغازه بر میگشتم و لباسم کم بود و هوا سرد وبرفی من سرما خوردم  ولی زود اومدم خونه از مامان جان قرص گرفتم خوردم و با اینکه مراعات کردم و زیاد بغلت نگرفتم ولییییییییی متاسفانه امروز دیدم که ابریزش بینی شدید داری و عطسه میکنی و سرما خوردی الهی بمیرم خیلی به خودم فحش دادم که تو را مریض کردم کور شم الهی منم گلوم خوب شده ولی بدن درد دارم و همچنان ابریزش .امروز صبح که صبحانه خوردی و زرده تخم مرغت را خوردی دیگه هیچی نخوردی و فقط شیر میخوردی درست مثل دفعه قبل که غذا نمیخوردی. اون بار 3 روزه خوب شدی امیدوارم زود خوب بشی و طول نکشه  امروز 4 بار ...
19 بهمن 1392

سوغاتی

بابا ارش مهربون زحمت کشیده واسه دختری و مادری سوغاتی اورده با همه مشغله کاری که داشته دستش درد نکنه دست عمه جونی هم درد نکنه اون هم واست یه پیراهن خوشگل خریده و به بابا تو انتخاب کمک کرده ممنون از هر دوتا شون خوب بریم سراغ عکسها این 2 تا پیراهن و یه شلوار مجلسی تابستونه و این هم 3 جفت کفش که یکیش ژله ای و چراغش روشن میشه با یه جوراب و باز هم پیراهن تابستونه که یه شورت هم داره و این هم یه دست بلوز شلوار و کلاه خونگی و این هم هدیه عمه مریم که واسه اوا جون خریده من این یکی پیراهن را از همه بیشتر دوستت دارم اخه خیلیییییییی خوشگل و نازه دست عمه جون درد نکنه واینها را هم بابا زحمت کشیده واسه من اورده دستت درد نکنه شوهری و اون اسکراپ صورت را...
19 بهمن 1392

یک بعداز ظهر با شهنام زلزله

این پست را یکم دیر میذارم شرمنده مامانی اخه فرصت نبود و این چند وقت هم که خونه نبودیم یک روز قبل از اینکه بابا بره سفر رفتیم خونه خاله مهسا و خیلی بهمون خوش گذشت ساعت 6 رفتیم تا 10 شب شهنام پسر خاله مهسا خیلی مهربون و باهوشه ولییییییییییی ماشالا خیلیییییییی شیطونه و یه جا بند نمیشه همه بهش میگن زلزله بس که شیطونه از دیدن ما خیلی خوشحال بود و همه اسباب بازیهاش را اورد واسه تو باهات بازی میکرد و بعد هم رفت کتاب داستان واست اورد ولی همش میگفت اوا کتابم را نخور ولی تو میکردی تو دهنت که منم کتاب را ازت گرفتم یکم واسه شهنام داستان خوندم ولی ماشالا با این چیزها سر گرم نمیشد و همش ورجه وورجه میکرد یکم نقاشی کشید و یکم رنگ امیزی و باااااااز شیطونی...
16 بهمن 1392

هیچ جا خونه خود ادم نمیشه

سلام وروجک دوست داشتنی من بابا ارش 5 شنبه ظهر ساعت 3 همرا عمه مریم  رفتن سفر و من و تو هم بار بستیم و رفتیم خونه مامان جان مرضیه و من تا 9 نیم شب در مغازه بودم وقتی اومدم خبر دادن که خوب شام خوردی و خوابیدی و شیری که واست دوشیدم را با قاشق خورده بودی و من هم خوشحال شدم از فردا اون روز هم شب واست شیر میدوشیدم هم صبح و وقتی هم کنارت بودم بهت شیر میدادم و مامان جان و بابا جان به نحو احسن ازت نگه داری میکردن و به من میگفتن خیالت راحت دستشون درد نکنه تو هم از اونجایی که بچه ارومی هستی اصلا اذیت نکرده بودی و باهاشون  راه اومده بودی افرین که ابرو داری کردی ولی روزهای بعد که واست شیر میدوشیدم نمیخوردی با قاشق یا کم میخوردی و مامان جان م...
16 بهمن 1392