اوای عزیزماوای عزیزم، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

اوای خوش زندگی ما

خونه تکونی میکنیم

بالاخره بهار خانوم تو راهه و باید خونه تکونی کرد اخه عید توراهههههههههههه اون هم چه عیدی بشه امسال با دخترم اخ جووووووووون منم خونه تکونی را شروع کردم اول از اتاق تو شروع کردم دختر نمکی مامان چون هم کوچولو تره هم تمیزتر و زیاد کاری نداشت.دیوارها را نمیشورم چون تمیزه 2 ساله که تو این خونه ایم فقط یه جاهایی که لک داره با اسپری اتک و دستمال تمیز کردم. یه پنجره کوچولو هم داره که لای درزهاش و شیشه را تمیز کردم. کمد دیواری اتاقت هم تمیز کردم و وسایل اضافه را گذاشتم داخلش و یه سری وسایل هم دور ریختنی بود که ریختم بیرون. کمد و ویترین و تختت هم جابه جا کردم وکلا تغییر دکوراسیون دادم که خیلی خوب شد. و به دلم نشست من کلا عادت دارم باید تو خونه تکونی...
8 اسفند 1392

عشق منی

امروز خیلییییییییییی ماه بودی گل بودی همیشه ماهی ولی امروز عالیییییییییی بودی الهی قربونت برم هم خوب صبحانه خوردی هم زرده خوردی هم یه نصف لیوان اب خوردی افرین مامانی که روز به روز که بزرگتر میشی خانوم تر و عاقل تر میشی عشق کوچولوی من عاشقتم به خداااااااااااااا. ظهر خوب خوابیدی بعد خوب ناهار خوردی یه کاسه پر وایییییییییی که خستگی از تنم در اومد وقتی کاسه خالی را دیدم. روزی یه دونه خرما بهت میدم میخوری دوست داری نوش جونت نفسم تا یادم نرفته بگم که اصلا اذیت نکردی و بر عکس انتظارم قطره ا د را خوردی هنوز بهت اهن ندادم امیدوارم اونم خوب بخوری عشق درسته مامانی فرشته کوچولوی من امروز بعد از 5 ماه با کالسکه رفتیم بیرون هوا یکم بهتر شده ومنم خرید داش...
5 اسفند 1392

اوا دل میبره

سلام عشققققققققققق درسته من دیگه بابایی جمعه بعداز ظهرها  هم میره مغازه و من و تو از صبح تا شب تنهاییم اون جمعه مامان جان و بابا جان حسین اومدن پیشمون ولی زود رفتن. ولی این جمعه تنها بودیم بابا اومد ناهار خورد و زود رفت دختر خوبی بودی مثل همیشه فقط تو خوردن قطره هات یکم گریهههه کردی ولی خوردی بالاخره خوب هم غذا خوردی و بعد هم خوابیدی منم واست عموپورنگ را ضبط کردم وقتی بیدار شدی در حال تماشای عموپورنگ دست میزدی و منم از فرصت استفاده کردم بهت موز میدادم یک کوچولو خوردی  موز را بیشتر از سیب دوست داری الهی فدات بشم که کارتون میبینی میخندی ساعت 8 هم بهت شام دادم ساعت 9.5 بابا زنگ زد گفت بریم بیرون منم زیر قابلمه غذات را خاموش کردم و ...
3 اسفند 1392

دنده عقب+ اشتی با قطره ها

سلام خاله ریزه تا میزارمت زمین دراز کش قل میخوری و میخوای سینه خیز بری ولی موفق نشدی هنوزززززز که امیدوارم موفق بشی ولی به جای اینکه جلو بری میری عقب عقب دیشب داشتم تو اشپزخونه شام میپختم که دیدم صدای کاور مبل میاد اومدم دیدم بلهههههههه شما دنده عقب زدی رفتی زیر مبل رفتم دوربین اوردم ازت عکس گرفتم واست میزارم راستی چند روز بود چون اذیت میشدی و منم اذیت میکردی بهت قطره هات رو نمیدادم و میخواستم ببرمت دکتر واست قرص بگیرم ولییییییی بابا دوباره باهام حرف زد و قبول کرد که خودش با صبوری بهت بده و الان 3 روزه بهت میدیم اهن را بابا میده ولی به سختی و با یکم گریه میخوری مولتی ویتامین هم من میدم ولی اون را راحت تر میخوری پس همچنان تا 2 سالگی بهت میدی...
30 بهمن 1392

یه شب با سونیا دختر عموی مهربون

پریشب عمو فرهنگ زنگ زد به بابا گفت بعد از شام میاین دیدن ما دور هم باشیم و سونیا اوا را ببینه و هر چی بابا اصرار کرد واسه شام بیان قبول نکردن من و تو سونیا را وقتی 3 ماهه بودی و رفته بودیم اراک و خونشون اراک بود دیده بودیم و از اون وقت دیگه ندیده بودیم متاسفانه خیلییییییییی دلم براش تنگ شده بود چند بار میخواستیم بریم ببینیمش ولی نشد سونیا خیلیییییییی خوشگل و مهربونه و تو را خیلی دوست داره و اصلا بهت حسودی نمیکنه امیدوارم بزرگتر شدی بیشتر با هم باشید. و به نظر من خیلی خوب شد اومدن دویاره اصفهان زندگی کنن برای همیشه الان جند ماهی میشه که اومدن اصفهان. خلاصه که دیشب خونه را تمیز کردیم و رفتیم حمام و  بعد حمام 1 ساعتی خوابیدی و سر حال ش...
30 بهمن 1392

این چند روز

الان خیلییییی خسته هستم مامان  ولی دارم برات مینویسم و بعد برم بخوابم امروز عصر چون فروشنده نداشتیم بااااااااز مجبورررررررررر شدم ببرمت خونه مامان جان وبرم مغازه کمک بابا با با جان اومد دنبالمون و تو رفتی باهاشون خونشون و منم رفتم مغازه و ساعت 9.5 بود که زنگ زدن و تو گریهههههههه کردی بودی الهی بمیرم نه شیر داشتی که بخوری و خوابت هم میومده بهت غذا داده بودن ولی تو حساااااااااابی تلافی کرده بودی و نخوابیده بودییییییی الهی بمیرم برات من دیگه چه مادری هستم دوست ندارم گریه هات رو ببینم ولییییییی چه کنم ساعت 10 رسیدیم و سریع اوردمت داخل ماشین شیر خوردی و خوابیدی الهی دورت بگردم 1 ساعت تو خیابون گشتیم تا بخوابی و بد خواب نشی تا اومدیم خونه ...
28 بهمن 1392

چکاپ 8 ماهگی

دیروز رفتیم مطب دکتر بدیعی که وزنت شده بود 6900 و قدت هم 66 بود   و دور سرت هم 44 بود دکتر  تا تو را دید گفت که اوا دختر خیلی زرنگی هستش و زیادتر از سنش میفهمه گفت که تو خیلی باهوشی و اگه روت کار کنیم یه نابغه میشی الهی فدات بشم نابغه کوچولو و واست یه قطره اهن  جارحی دادو یه مولتی ویتامین و گفت میتونی همه مغزها را هم بخوری و وعده غذاییت باید بشه 4 الی 5 وعده .و واسه اینکه  اشتهای بیشترت  بشه هم بیبی جویس نوشت . امروز هم بابا جان حسین زحمت کشید ما را برد مرکز بهداشت که یکم دیر رسیدیم ولی خدا راشکر یکی دو نفر بودن و کار ما را انجام دادن وزنت این بار با وزنی که دکتر گرفت یکی بود .و روی نمودار خوذت هستی و خانوم مس...
26 بهمن 1392

اتلیه مامان فریده به مناسبت روز عشق

و این هم دو تا عشق های زندگی من ارش و اوا عاشق هر دوتاتون هستم این هم دو تا عشق هام با یه ناهار ولن تاینی ناهار پلو زعفرانی با جوجه درست کردم ولی چون بابا عجله داشت و باید میرفت مغازه اومد ناهار با ما باشه و بره و بیچاره خسته از سر کار اومده بود اول عکس گرفتیم بعد ناهار اوردم هدیه من به بابا این کارت عشقولانه بود ...
25 بهمن 1392

دخترمون 9 ماهه شد

سلام عشقم 9 ماهگیت مبارککککککک  9 ماهه  که با مایی و ما چه خوشبختیم از این که تو را داریم . الان اندازه اون9 ماهی که باردار بودم و توی شکمم بودی 9 ماهه که زمینی شدی و توی این دنیایی بزرگ شدی و شیطون و البته خیلییییییییی باهوش. دست دسی میکنی سق میزنی میخوای مثل من بشکن بزنی با اون انگشتهای کوچولوت. بهت میگم فین کن فین میکنی یه المه حرف میزنی که من نمیفهمم چی میگییی د د میگی اد میگی با یه المه حرف دیگه تا میگم بابا ارش کو بر میگردی نگاش میکنی میری سمت در منتظر بابا با روروعک میشینی الهی فدات بشم. به من میگی م م می می بیشتر تو گریه هات من را صدا میکنی م م دردت تو جونم  فرق دعوا و اخم و خنده را میفهمی بهت میگم هیس ساکت م...
25 بهمن 1392