اوای عزیزماوای عزیزم، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

اوای خوش زندگی ما

تشکر از شوهری

تو را به خدا نگید من خل و چلم هاااااااا یه روز تو یه پست از شوهری خوب مینویسم یه روز بد مینویسم . نمیدونم شما ها هم مثل من هستید یا نه ولی من الان فقط اومدم بگم ارشی دوستت دارم با تمام وجود الان اصفهان داره بارون میاد اون هم چه بارونی امشب مهمونی دعوت داریم اون هم از نوع (دیدن حاجی) هر چی تو کمد لباسم را دید زدم و زیرو رو کردم یه لباس خوب و مناسب پیدا نکردم(مثلا شوهری بوتیک لباس زنونه داره اون وقت کوزه گر از شیشه شکسته اب میخوره) خلاصه زنگیدم به ارشی گفتم واسم لباس میاری گفت بلهههههههه منو میگیییییی تو این بارون دلم نیومد بیاد تا اومدم بهش بگم نیا تو این بارون دیدم زنگ میزنن بله دیگه ارشی بود با یه المه بلوز خوشگل بیچاره خییییییییی...
21 اسفند 1392

خونه تکونیم تموم شد

هاااااااااااای خونه تکونیم تموم شد خیالم راحت شد هوراااااااااا دیشب شوهری اومد خسته و کوفته از سر کار واسم حمام و دستشویی را برق انداخت و ختم غاعله خونه تکونی را اعلام کردیم دستت درد نکنه شوهر جونیییییی دیگه میرم خرید و بقیه کارها امیدوارم کار خونه تکونی همه مامانها به زودی تموم بشه از اینجا به همه خسته نباشید میگم خسته نباشید مامانها و دوست جونهاااااااااا ...
19 اسفند 1392

من

من از اول اسفند کلی ذوق اومدن عید را داشتم از بچگی اینجوری بودم و عاشق عید و لباس نو و سفره هفت سین اخه من هنوز یه وقتها که نه بیشتر مواقع بجه میشم و مثل بجه ها گریه میکنم و ذوق میکنم با همه مشکلاتی که دارم کودک درونم زنده هست البته دیگه چیزی ازش نمونده با این حال زار من اما برعکس شوهرم اهل این حرفها نیست من خیلی رمانتیک و احساساتی بودم  و هستم و همه چیز واسم مهمه سعی میکنم تو لحظه زندگی کنم بر عکس شوهرم ارش تا از یه چیزی ناراحت میشم گریه میکنم زیاااااااد با خودم حرف میزنم و زود خودم را اروم میکنم و بعدش میوه میخورم چون خیلی میوه دوست دارم بعد هم اهنگ شاد میزارم و غمم یادم میره به همین راحتی اصلا ادم کینه  ای نیستم و زود گذشت میکنم...
14 اسفند 1392

عکس از نوع درهم برهم از اوایی

جدیدا یاد گرفتی نشسته برمیگردی پشت سرت و پاهات را میچرخونی اینجا هم تازه از خواب بیدار شدی داری عموپورنگ میبینی قربون اون لپهای باد کردت و پاها میره بالا این عکس هم مال امروزه که من مشغول خونه تکونی تو اشپزخونه بودم و اومدم دیدم بلههههههههههه  رفتی سراغ دستمال های بیچاره کارت رو کردی و داری تلوزیون میبینی و در اخر جعبه را خوردی و از تو دهنت یه تیکه در اوردم موش کوچولو حالا خوبه قورت نمیدی و این جور چیزها را نمیخوری این هم مدل خوابیدن فرشته کوچولوی من همش تو خواب قلت میخوری و سرت را اینجوری کج میکنی منم تا صبح 100 بار میزارمت سر جات و دوباره تو سرت رو  از بالشت میبری پایین خوب بخوابی عششششق من ...
12 اسفند 1392

دیشب و امروز

سلام خاله ریزه من دیروز هم تنها بودیم و من همچنان کزتی میکردم اون هم تو اشپزخونه ساعت 7 عصر رفتیم خونه مامان جون و کلی بازی کردی و دلبری کردی الهی فدات بشم بابا هم ساعت 10 اومد شام کتلت پخت مامان جون خوردیم و تو که خیلی شیطونی کرده بودی و خسته بودی خوابت میومد تا اومدیم تو ماشین لالا کردی ما هم رفتیم 1 ساعت دور زدیم تا تو بد خواب نشی. امروز هم شنبه 10/12/1392و شما 9 ماه و نیمه هستی عششششششششششق کوچولوی من امروز هم تنها بودیم و بابا نیومد از یه جهت بهتر شد که نبود چون من خیلی کار داشتم تو اشپزخونه و یه ناهار سرهم بندی خوردم و ساعت 5 که از خواب بیدار شدی و شیر خوردی بردمت دکتر بدیعی واسه چکاپ یه 2 ماهی بود نرفته بودیم خواستم این اخر سالی چک ب...
10 اسفند 1392

پنجشنبه 8/12/1392

دیروز من و تو از صبح تا 11 شب تو خونه تنها بودیم بابا زنگ زد گفت سرش شلوغه نمیاد ناهار منم ناهار تو را دادم و 1 ساعتی خوابیدی و خودم هم ناهار خوردم و چون خیلییییی خسته بودم به خاطر اینکه کابینتهای اشپزخونه را (داخلش)را تمیز کردم تا اومدم این ور اون ور بشم و بخوابم کنارت 1 ساعت گذشت و تو بیدار شدی و منم نخوابیدم دوباره رفتم سراغ کارهام و تو هم عمو پورنگ میدیدی بهت قطره اد دادم خوردی و خرما بهت دادم یکم سیب خوردی و خوابت گرفت وسط  برنامه کودک دیدن بهت شیر دادم نیم ساعت خوابیدی الهی بمیرم لثه هات میخاره و کلافه ای این روزها و همش دستت تو دهنته و میکشی به لثت امیدوارم راحت بشی زودتر و دندونت بزنه بیرون تا کمتر درد بکشی خورده خورده کارهام تم...
9 اسفند 1392

امروز ما اینگونه گذشت

خوب  دختر خوشگل و جیگر و عسلی  مامان جونم برات بگم که امروز روز دوم خونه تکونی بود واتاق خواب خودمون هم تموم شد من هم یکم خیالم راحت تر شد از صبح 10 بیدار شدیم اول صبحونه تو بابا را دادم و بعد خودم هم صبحانه خوردم و رفتم واسه تمیز کاری 2 ساعتی کار کردم که گرسنت شد و خوابت گرفت و منم مجبور شدم دست بکشم از کار و بیام بهت شیر بدم و بعد هم لالا کردی و منم چون خواب بودی نمیتونستم کارهای سر و صدا دار انجام بدم نشستم پای لب تاب تا بیدار شدی 1 ساعت خوابیدی و سر حال بودی دوباره رفتم سراغ کارم و تو هم تو رورعک بودی کلی ملافه شستم رو بالشتی شستم پتو 2 تا داشتم واسه شستن . روتختی شستم(البته ماشین شست) کل دکوراسیون اتاق را عوض کردم بابا هم ...
8 اسفند 1392